شمارش معكوس  

 
Saturday، May 13، 2006

لادنم،
سوالی که کردی باعث شد همه آرشیو این بلاگو زیر و رو کنم. سرگیجه گرفتم!
بعد نگران شدم. از خودم پرسیدم بعد از خوندن هر کدوم از این نوشته ها در مورد من چه فکری خواهی کرد؟ اولش یه کم ترسیدم. بعد خنده ام گرفت به این ترس و نگرانی. مگه میشه نگران فکر و برداشت تو بود؟ تویی که عزیزترین و نزدیکترین دوست تمام این سالها بودی. تو ومن با هم آواز خوندیم. قصه نوشتیم. برای هم نامه نوشتیم. هنوزم عزیزترین و قشنگترین نامه های زندگیم همون نامه های روی کاغذهای کاهی مقدس هستند. ما دست همو گرفتیم.با هم سینما رفتیم و اتوبوس سواری کردیم. ما ساعتها گوله گوله برای غصه های ریز و درشت هم اشک ریختیم. تو ومن با هم بزرگ شدیم. 13 سال از 24 سال عمرمون. خیلی زیاده. تو برای من همه معنی قدمت و قداست و خلوص و وفاداری در دوستی هستی. و اینم برای من خیلی زیاده. وقتی که این نوشته ها رو بخونی ردپاهای زیادی از خودت پیدا خواهی کرد. خدای من! واقعا خنده داره که یه لحظه هم نگران بشم. وقتهایی هست که تو منو بهتر از خودم می شناسی. تویی که تمام این سالها به خودت، خود خالصت و به داشتنت مثل یه گنج ارزشمند افتخار کردم .
می دونی لادنی؟ اینجا یه انباریه. یه انباری شلوغ و پلوغ برای فکرا و حسهایی که بیش از حد لزوم توی سرم جا اشغال کرده بودن و من اینجا خالیشون کردم تا یه جورایی از دستشون راحت بشم و ذهنمو مرتب کنم. اون فکرا و حسهایی که جاشون خوب بوده همونجا توی کله ام موندن و تو از بیشترشون با خبری.
رفیق یکدونه من،
خوش اومدی. خوشحالم که اینجایی. خیلی خوشحال و راضیم. و چه خوب که این اتفاق توی روز تولدم می افته.

مثل همیشه: تا همیشه دوستدارت
سحر

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com