|
شمارش معكوس   | ||
|
|
پنجشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۲
كِشِش
دارم" آنا كارنينا" مي خونم. دير يادش افتادم ولي ممكن بود هيچوقت نخونمش. بذاريدش پاي ترزاي بار هستي و دخترك ديوانه وار. كنجكاويه ديگه. به هر حال از مادام بوواري كه اصلا خوشم نمياد... يه چيزايي هست كه درون آدمو چنگ مي ندازه و مي كِشه. چي رو مي كِشه؟ نمي دونم شايد اعصاب، شايدم روح آدمو يا چيزي رو كه من اسمشو بلد نيستم. تواضع بي موقع هم از اين همين جنسه. مي كِشَدم. هر كاري كنم نمي تونم وقتي كارم گير شد برم سراغ كسي كه چند سال آدم حسابش نكردم و مودبانه آدم حسابش كنم. هر چقدر هم كه اشتباه كرده باشم نمي تونم وقتي كارم گير يه نفر شد برم و ازش معذرت بخوام. هر چند واقعا پشيمون باشم. ادامه دادن به همون رفتار احمقانه قبلي وقتي مي دوني كه اشتباهه، مثل يه جور تنبيه مي مونه. حداقلش اينه كه روي خودم براي دفعه هاي بعد كم ميشه. شايدم مغرورتر از اونم كه بخوام جايي كه لازم دارم، كسي ببخشدم و بهم لطف كنه يا شايد خيلي خجالت زده ام. اين اسمش مي شه غصه يا نه هموني كه مي كِشَدم. بعد دخترك وقتي زير آفتاب بي رمق ايستادم و اخمهام توي هم رفته مياد سراغم و ميگه غصه هاي من بزرگتره. مثلا چي؟ جيغ نزني ها! توي سرم هم نزن! من سكوت... فكر كنم حامله ام. من سكوت تر... نه تعجب، نه داد، نه بيداد. فقط كشش بيشتر ميشه، نه اونقدر محسوس... نگاهش مي كنم تا ببينم 19 ساله به نظر مياد يا كمتر يا بيشتر؟ نه همون 19 ساله اس. با يه كم ترس ته چشماش. و همون شادي جذاب ته چهره اش كه هيچ غمي نمي تونه بپوشوندش. به كسي گفتي؟ يه وقت خر نشي بري به اينو اون بگي ها! نه! مگه خرم؟! آزمايش دادي؟ نه مطمئنم! به هومن گفتي؟ نه مي خوام اول مطمئن بشم بعد به اون بگم!! اينجا نمي ري دكترها، يه وقت آشنا در مياد. پا ميشي مي ري تهران فهميدي؟ نمي دونم چرا ناخود آگاه فقط دنبال تدابير امنيتي و پنهان كاري مي گردم! با همون چهره اي كه هر چقدر هم سعي كنه نمي تونه واقعا غمگين باشه مي گه شب ميام پيشت ببينم چيكار كنم. چيزي كه منو شيفته اين دخترك مي كنه همون شادي جذابشه. حالتي در چهره اش كه ساده و شاد مي گه منو دوست داشته باشين! و كسي نمي تونه اين حالتو ببينه و دوستش نداشته باشه. دختركِ من دوست داشته شدنو حق مسلم خودش مي دونه. و دنيا هم به كساني كه اين حقو براي خودشون قائل مي شن احترام مي ذاره. دخترك با شادي ذاتي و استيصال ظاهريش مياد سراغم. با اينكه وضعيتش واقعا بده با ديدنش نمي تونم از شوخي خودداري كنم: چه عيب داره؟ بچه رو نگهدار. صبحها باباش مي ره مدرسه (باباي بچه 17 سالشه آخه!) تو هم بچه داري مي كني! مي خنده و به بچه فحش مي ده! به خودم مي گم بچه؟!! اسم اين چند تا سلول كه گلوله شدند و در وجودي جاي گرفتند كه نمي خوادشون بچه اس؟ دخترك هنوز با حالت كودكانه اي به بچه اش فحش ميده و مي گه از هر چي بچه اس متنفرم، هميشه بودم! مي گم حالا مي خواي چيكار كني؟ با صدا و لحن بچگانه و غرآلودي مي گه مي كُشمش! دوباره تصوير چند تا سلول مياد تو ذهنم كه به زور در بدن اون جايگزين شدند و به اجبار زندگي خودشونو به زندگيش پيوند دادند. نمي دونم چرا ياد زالو مي افتم. چندشم مي شه و كِشش بيداد مي كنه. به دخترك مي گم: اون چه روح بدبخت آواره خنگي بوده كه تو رو به عنوان مادرش انتخاب كرده... مي خنده و مي گه: به اين نكته توجه كن كه الان بهشت زير پامه! مي زنم زير خنده. دختره خل!!! دارم با تلفن حرف مي زنم كه دخترك مي ره دكتر و منو با اين كلنجار كه همراهش برم يا نه جا مي ذاره! دو سه ساعت بعد سر و كله اش پيدا مي شه. چيكار كردي؟ دكتره گفت فردا ظهر برم پيشش. دو تا آمپول بهم مي زنه. 60 تومن هم مي گيره. گفت هر چي شد پاي خودت. يه موقع ديدي رفتي توي شوك و مردي! آزمايش دادي؟ نه دكتره گفت با اين نشونه ها كه مي گي حتما حامله اي. متخصص زنان بود؟ نه. زنش ماما بود. خودشم نمي دونم تخصصش چي بود! خب حالا چيكار مي كني؟ هيچي ديگه. فردا مي رم پيشش. يكهو احساس مي كنم كه شوخي در كار نيست، مي گم: خره! اين آمپولها باعث خونريزي شديد مي شن، اگه بري تو شوك چيكار مي كني؟ با بيچارگي نگاهم مي كنه و تبديل به يه دختربچه 9 ساله ميشه. پاشو بريم دكتر. اول بايد آزمايش بدي. دخترك 9 ساله مي پره و بغلم مي كنه. تابلوي مطب رو مي خونم كه يه وقت آشنا نباشه. ديوونه اينكه پزشك عموميه! وارد مطب ميشم كه با دكتر صحبت كنم. دختر سفيد پوشي كه كنار منشي نشسته مرتب بهم لبخند مي زه. ازش مي پرسم ما همديگه رو مي شناسيم؟ با لبخند بزرگتري مي گه: آره... از پرستارهاي خودمونه! به شكل احمقانه اي دست دختركو مي كشم و بيرون ميام! بيا بريم پيش يه ماما برات آزمايش بنويسه. خانوم ماما جوونه و چهره مهربوني داره. دخترك و من هر دو خجالت مي كشيم ولي اين چيزا براي خانوم ماما اصلا تازگي نداره. به دخترك مي گه آخه دختر خوب چرا پيشگيري نكردي؟ و آزمايشو همون موقع انجام مي ده. جوابش 4،3 دقيقه طول مي كشه كه حاضر بشه. تا حالا هيچوقت در عمرم در عرض 4،3 دقيقه اينقدر دلهره نداشتم. دخترك آروم بهم مي گه ته دلم مطمئنم كه بچه اي در كاره. و من باز به كلمه بچه فكر مي كنم و به سلولهاي متخاصم. و دلم مي گيره چون شروع يه زندگي نبايد اينقدر تلخ باشه. بيچاره بچه اي كه جايي مياد كه هيچ كسي منتظرش نيست. و هيچ كسي دوستش نداره و نمي خوادش. جواب آزمايش مثبته. دخترك با التماس نگاهم مي كنه. مثل بچه اي كه بايد به معلمش درس جواب بده از جام بلند مي شم و به ماما مي گم: خانوم دوست من نمي خواد بچه رو نگه داره. ماما با تاسف نگاهمون مي كنه. من كاري نمي تونم بكنم. وجدانم اجازه نمي ده. اما كسان ديگه اي هستن كه اين كارو مي كنند... به دخترك مي گم بايد بري پيش يه متخصص و كارو تموم كني. دخترك به اندازه كافي پول نداره و دوستشم كه خب كوچيكه و بي پول! دخترك به راه هاي جور كردن پول فكر مي كنه و من به بچه هايي كه دوست دارم و سلولهايي كه دوست ندارم. به بچه هاي حق دار و سلولهاي بي حق. به بچه هايي كه از سلولها به وجود ميان. به دختران و پسراني كه حق دارند مادر و پدر نباشند. و ارواحي كه از اين راه عالمِ جسم هاي زنده رو انتخاب مي كنند و گاهي خودشونو به زنده هاي ديگه تحميل مي كنند. چيزي درونم چنگ مي ندازه و چيزي رو مي كِشه كه نمي دونم چيه. دارم" آنا كارنينا" مي خونم. چقدر خوشحالم كه همه شخصيتها بدند و خوبند. نه خوبيشون، بديشونو مي پوشونه، نه بديشون، خوبيشونو. و در نهايت حس مثبت زندگي توي همشون هست. يه خوبي كه همه ازش برخوردارند. براي همينه كه "آنا كارنينا" يك شاهكار انسانيه با شخصيتهايي كه كشش رو تجربه مي كنند.
چهارشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۲
به من چيزي بده از موج و شبنم
به من چيزي بگو از ماه و ماهي صدام كن تا كه در وا شه به رويا كه رد شم از شبستان تباهي توي شب كوچه هاي ترس و پرسه منو پيدا كن از اندوه آواز كنار مرگ خاموش كبوتر منو پيدا كن از روياي پرواز
نمي دونم چرا ياد حرفاي قديمي مي افتم. ياد اون جمع شش نفره و زماني كه همه جا حرف اين جمع بود. ياد حلقه زدنمون دور هم و بحثهامون. ياد خنده هايي كه از شدتشون هر كدوممون به طرفي پرت مي شديم. ياد نامه هامون مي افتم. ياد دوستيمون و سادگيمون. ياد اعتماد عميقمون به هم و رنجي كه بخاطر هم با رضايت تحمل مي كرديم. ياد اون حرف تو مي افتم كه مي گفتي دردسرها و حرفهايي كه پشت سرمون مي زنند همه اش از روي حسادته. حسادت به اين دوستي پاك و طولاني و محكم.
و شك مي كنم نكنه همون روز بود كه تو اين جمع دوستانه رو چشم زدي. و كم كم هر كسي به شكلي اين جمع رو ترك كرد. آروم و بي صدا. بي اونكه اين ترك كردن شكل محسوسي به خودش بگيره يا ناگهاني باشه. مثل تنديس چوبي كه موريانه ها از درون مي خورنش و به ظاهر سالمه. تنديس مغرور جمع ما آروم آروم فرو ريخت. اونقدر به كندي كه كسي متوجه نشد و هيچ كس هم جاي خاليشو حس نكرد انگار. ديروز با آخرين نگاه سرد تو كه منو مي روند، با كمي دلتنگي و منگي دنبال بقاياي تنديس پر افتخارمون گشتم و ديدم كه ديگه هيچي باقي نمونده. حتي فرصتي براي يه خداحافظي و آرزوي خوشبختي براي همديگه نيست. توي اين پاييز نه از لبخندهاي گرم شاد خبري بود، نه از برگ پاييزي با دست خط تو، نه از حرفهاي جالب و تازه و نه از شاخه كوچيك گل يخ. توي اين پاييز ديگه نامه دوستانه اي به دست هيچ كدوممون نرسيد. دستامو توي جيبم مي كنم. يك قدم به عقب مي ذارم و آخرين نفري ميشم كه اين دايره خيالي عزيز گذشته رو ترك مي كنم. با يك اندوه رقيق، و لبخند خشك و تلخ به در و ديوارهاي آشناي نفرت انگيز. بي هيچ آرزوي شادي براي هيچ كدوممون. و دلم بي اونكه تنگ بشه مي خواد كه غليظ ترين مه دنيا بياد و هر جايي رو كه يادي از اون دايره و تنديس داره، براي هميشه بپوشونه.
سهشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۲
انباري يك ساله عزيز من!
سه روز پيش اينجا يك ساله شد. به همين سادگي. به سادگي كليك كردن روي 12 تا لينك آرشيو كه مي تونند در عرض چند لحظه يك سال گذشته رو تصوير كنند. هر چي فكر مي كنم نمي تونم به نتيجه برسم كه يك سال زياده يا نه؟ زود گذشته واقعا؟ به همون زودي كه الان حس مي كنم؟ اگه به يادداشتهام نگاه كنم مي بينم بيشتر روزا غرآلودند! يا شايد من اين تيكه كوچيك از زندگيمو از شاديهام محروم كردم. شايد اينجا فقط از سرما گفتم. و شايد حق داشتم چون گوش ديگه اي نبود براي شنيدن اين حرفا. چون من از گوشهاي محرم و نگاههاي آشنا خسته بودم. چون سفيدي كاغذها ديگه اشتياق نوشتن رو توي انگشتانم زنده نمي كردند. اينجا هر جور كه هست توي يك سال گذشته واقعا رفيقم بوده. اين صفحه هميشه به من مشتاق بوده و من به اون مشتاق تر. مي دونم، بي تعارف، كه خوب نمي نويسم حتي سعيي هم در اين مورد نمي كنم. 90 درصد ايده ها و عقايدمو نمي نويسم چون جاشون توي كله ام خوبه! چون ذهنمو تنگ نمي كنن و من اينجا اون چيزهايي رو خالي مي كنم كه جا تنگ كنند و شايد مي خوام با نوشتن از شرشون خلاص بشم و از ذهنم خارجشون كنم. اينجا اتاق پذيرايي نيست، اينجا يه انباريه و خب... انباريها در همه جا خيلي لازمند و به اندازه لازم بودنشون واقعيند. زشتي و ناهماهنگي و فرسودگي كه در اونها انبار ميشه واقعا وجود داره اما انباريها اونو پنهان مي كنند. اينجا انباري ذهن منه، تا در برخورد با بقيه زندگي ذهنم مثل يك اتاق پذيرايي يا دست كم يك نشيمنِ راحت، مرتب به نظر بياد. اما واقعيت اينه كه من توي شلوغ پلوغي اينجا زندگي مي كنم و همه چيزو با يه جور شادي و سرمستي كودكانه به هم مي ريزم. اينجا رو بخاطر دوستاني كه برام پيدا كرده دوست دارم. بخاطر چشماي غريبه اي كه به سراغ اين انباري ميان و نگاهشون محبت آميز ميشه. شيفته اين غريبگي و اين محبت هستم. فكرشو بكنيد، آدم مهموني رو كه به انباري خونه اش اظهار علاقه مي كنه يه جور ديگه اي دوست داره. يه جور با محبت تر و خالصتر. و خدا مي دونه كه اين خالص بودن چقدر مهمه. شايد بخاطر همين دوستام باشه كه تولد اينجا زياد برام مهم نيست. چون انگار واقعه ايه كه با هر آشنايي تازه و هر نگاه غريبه مهربون جديد هر روز تكرار مي شه. يه نفر بوده كه از اول دوست داشتم در موردش اينجا بنويسم. يكي كه قبل از اينكه من شروع كنم كارشو تموم كرده بود. يكي كه يادش هميشه توي هر روز پاييز با اولين نگاهم به آسمون صبحگاهي بيدار مي شه. نمي دونم كلاغ سياه رو چند نفر مي شناسند يا بخاطر ميارن. نمي تونم بگم چجوري يا چقدر دوستش داشتم و دارم. آخرين جمله هاي قبل از رفتنش براي هميشه توي ذهنم حك شده: آهاي ملت! كلاغي هوس پريدن دارد لعنت به كسي كه بالش راببندد! كسي جرات نكرد بالشو ببنده، اونم پريد و رفت. نمي دونم الان از پروازش راضيه يا نه. نمي دونم چقدر بلند پريده. اما حس مي كنم كه الان كنار من ايستاده و اين خطوط رو مي خونه. كسريِ هميشه عزيز تولد يك سالگي اين وبلاگ هيچي نيست، اما اگه مثل هر تولد ديگه اي روح شادي و اميد درش جريان داشته باشه، مي خوام همه شو تقديم به تو كنم. مي خوام با اشكايي كه پايين ميان برات شادي بفرستم، و مشتاق و اميدوار باشم كلاغ سياه عزيزم كه اين بار در پايان قصه ات به شادي به خونه ات رسيده باشي. مرسي. خيلي مرسي بخاطر نگاهاتون :)
جمعه، آبان ۳۰، ۱۳۸۲
اين تاريكي
بيرون زدن از اين نمايشگاه آن قدرها هم كه فكر مي كني آسان نيست تازه اگر جسور باشي و بي هوا سر به شيشه بكوبي معلوم نيست كه از آن سو به كجا پرت مي شوي اين تاريكي را با يك تاريكي ديگر تاق زدن...؟ خب! حالي دارد اين دل كندن... پنهان نمي كنم مهرداد فلاح
چهارشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۲
يه كمي خاص
مي دوني دوستم؟ دلم نمي خواد با نگاه غمگين بهم لبخند شاد بزني. دلم نمي خواد در 21 سالگي رنگ حسرت رو توي چهره دوستانه و عزيزت ببينم. دلم مي خواد دستام اونقدر قوي باشند كه قلب گرم و جوونتو بردارن و ببرن به جايي، هر جاي دنيا كه باشه، كه با ريتم شادتري بزنه و هر لحظه احساس خوشبختي كنه... مي دوني آرزو؟ دلم نمي خواد درد برگرده. دلم نمي خواد حتي يه لحظه چشماي روشنت رنگ تيره اندوه بگيرند. دلم نمي خواد حتي تصور كنم كه صورت آفتابيت، از درد تاريك بشه. دلم مي خواد صدات هميشه پر از زنگ شادي باشه. دلم مي خواد با هم هپلي بسازيم. هپلي خميري دوست داشتني كه برامون اسطوره شادي باشه. دلم مي خواد هپلي تو طلسمت كنه كه تا هميشه شاد و روشن بموني. مي دوني شقايق؟ دلم نمي خواد احساس خشم كني. خشم آخه حس غمگينيه گلكم. دلم نمي خواد چند تيكه بشي و صداي دردناكشو بشنوي. دلم مي خواد همبازي من بشي. دلم مي خواد هر دوتامون به موهامون گل بزنيم و با هم بپريم وسط جريان هستي. حسابي شِلِپ شلوپ راه بندازيم. دلم مي خواد دستهاي همو بگيريم و بدوييم و جيغ بزنيم. دلم مي خواد دوتايي اونقد بخنديم كه نفسمون بند بياد. دلم مي خواد وقتي خورشيد روي موهامون مي تابه بغلت كنم. دلم مي خواد همه پاييزا واقعا پاييز باشن و تو از ته دل لبخند بزني. مي دوني مهدي؟ دلم نمي خواد گم بشي. اگه تو گم بشي مي ترسم كم كم همه برن و گم بشن. آخه تو قدت از خيليا بلندتره. دلم نمي خواد احساس تنهايي كني. دلم مي خواد وقتي اينطور عاشقي، بخشي از آسمون بشي. هميشگي بشي. دلم مي خواد باز نگاهاي شادتو به شقايق ببينم. صداي شاد مطمئنتو بشنوم. دلم مي خواد بهت بگم وقتي كه گفتي هر روزت خوبه، باور كردم. و حالا فكر مي كنم با وجود تو دنيا جاي شادتريه. دلم مي خواد تا هميشه هر روزت خوب باشه، حتي با وجود غم و غصه هاي گذرا، اون تهِ ته خوب باشه. مي دوني مسعود؟ دلم نمي خواد گاهي، حتي گاهي نااميد باشي. دلم مي خواد مثل هميشه در حال پيشرفت ببينمت. نمي دوني چقدر خوشحال ميشم وقتي كه بي حس ميشم، صادقانه سرما رو بخاطرم مياري. دلم مي خواد به شيبي كه گفتي فكر كنم و ته دلم قرص بشه كه تو هم مسافر همين راهي. دلم مي خواد همه اسكيزوهاي دنيا مثل تو باشند! مي دوني خدا؟ دلم مي خواد تو هم شادتر باشي. احساس رضايت بكني و بيشتر لبخند بزني. دلم مي خواد دنيا جاي شادتري باشه. فقط كمي شادتر. ميشه؟!
خواستم براش بنويسم:
حالا ديگه حالم خوب شده. مي دونم چرا رفتي. رفتي چون من خيلي مي خواستمت. چون جاي خودمو پيش من گرفته بودي. چون به جاي اينكه به خودم تكيه كنم، به تو تكيه كرده بودم. چون تو بجاي من فكر مي كردي. بجاي من غصه مي خوردي. و من بجاي تو گريه مي كردم. چون تو وجدان من شده بودي. يادته بهت مي گفتم: " هميشه بايد دانست كه چه زماني يك مرحله از زندگي پايان مي يابد. اگر براي باقي ماندن در آن مرحله بيش از زمان لازم پافشاري كني، شادي و احساس آسايش را از دست مي دهي و ممكن است خداوند تو را به راه آورد.*"؟ حالا هم با رفتن تو خدا منو به راه آورد. وقتي نقشتو توي زندگي درست بازي نكني، چه براي خودت چه براي ديگران، بايد محروم بشي و اونقدر تمرين كني تا نقشت در بياد. تا بازيت تك بشه. تا غرق لذت بشي. اصلا خودِ خودِ لذت بشي. شايد حمل بر خودخواهي بذاري، خب كي مي تونه ادعا كنه كه خودخواه نيست، اما از وقتي كه فهميدم كه رفتنت فقط به نفع خودت نبوده و براي منم كمك بوده، حالم خيلي بهتره! براش اينا رو ننوشتم. ترسيدم ديگه براش فرقي نداشته باشه. ترسيدم خوشحال نشه... ------------------------------------------------- آهاي ملت! جون مادرتون، جون هر كي دوست داريد، وقتي يكي لطفتونو نمي خواد بيخودي بهش لطف نكنيد كه ناخواسته مديونتون بشه! بهشون مي گم من دير مي رسم ترمينال براي من صبر نكنيد. مي گن ولي اگه ما دير رسيديم تو صبر كن! مي گم بابا! من به شما نمي رسم. با شما نميام. مي گن ما هم تازه راه افتاديم! هيچي ديگه! رفتم ترمينال، مي بينم چهار تا موجود سرخ شده از سرما، 20 دقيقه اس كه معطل من هستند. به نيوشا و آتنا مي گم آخه چرا منتظر مونديد؟ حالا خودتون هيچي اين رضا و آرمين بيچاره(دوستاشون) رو چرا توي سرما منتظر نگه داشتيد؟ همه شون عين چهار تا لبو در كمال محبت لبخند مي زنند كه ما كه كاري نداريم! آخه اين چه لطفيه، من كه نمي فهمم. آخرشم كه بايد توي اتوبوس تنها بشينم پس چه فرقي مي كنه كه بدونم اينا روي صندليهاي ديگه همون اتوبوس نشستند! هر از گاهي هم سركي به بنده بي كس و كار مي زنند تا يه وقت احساس تنهايي نكنم خدايي نكرده! حالا چي؟ بنده هم از ظهر رفتم توي مود سگي و دلم مي خواد تنهاي تنها باشم. دلم مي خواد توي جاده، توي تاريكي كاملا احساس تنهايي كنم. اصلا دلم مي خواد بيخودي گريه كنم. اينام نشستند پشت من و صورتمو مي بينند. منم هي بايد اظهار شرمندگي و تشكر كنم. و توي دلم فحش بدم و حرص بخورم! خيلي زور داره آدم يه چيزي رو واقعا نخواد بعد مجبور باشه بخاطرش تشكر كنه! ------------------------------------------------- از وقتي كتاب "ديوانه وار" رو كه شقايق و مهدي بهم دادند(خدا بهشون هزار در دنيا و بازم هزار در دنيا بده نقدِ نقد!)، خوندم يه بچه اي به ورجه وورجه افتاده! رفته توي جلدم و هي بالا و پايين مي پره. نمي دونستم كه بچه ها در اطرافشون زرهي از نور و شادي دارند. بچه ها از توي اين زره با خوشبختي به دنيا نگاه مي كنن چون احساس مي كنند كه دنيا دوستشون داره. و دنيا واقعا ارواحي رو كه از چشمهاي بچگانه بهش خيره ميشن بيشتر دوست داره انگار. امتحانش مجانيه. بچگيتونو از درون خودتون صدا كنيد و با شعف به همه چي نگاه كنيد. اون زره رو دور خودتون مي بينيد و حس مي كنيد كه دنيا يه جور گرمي بهتون لبخند مي زنه!
یکشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۲
اندر عشق به خويشتن!
جلوه گاه رفيق اعلي در شيريني زندگي و عشق به خويشتن است و در اين جايگاه است كه از ديد اخلاق باوراني كه در آذرخشهاي آسمان يا در گورهاي استغفار به دنبال او مي گردند، ناشناس و مخفي مي ماند و آنان را ريشخند مي كند. عشق به خويشتن همان نسبتي را با عشق به خدا دارد كه گندم نارس با گندم رسيده. ميان اين دو گسستي وجود ندارد و تنها گسترشي بي پايان برقرار است. آبهاي طغيانگر شادي پس از آن كه قلب را فرا گرفتند، از هر سو سرازير مي شوند و سراسر هستي را مي پوشانند. عشق به خويشتن در قلبي كودكانه زاده مي شود. عشقي است كه از سرچشمه خود جاري مي گردد و از عالم كودكي به خدا مي رسد. از دنياي كودكي كه سرچشمه آن است روان مي شود و به ساحت خدا كه اقيانوسش است مي پيوندد. شيريني زندگي در طي قرون و اعصار دگرگون نگشته است و از آرامش يك گفت و شنود پديد مي آيد، از آسودگي تن و از گرماي دلپذير موسم تابستان، از گواهي كه قلبمان همواره پيش از وقوع امور به ما مي دهد. عشق به خويشتن، نخستين لرزش خدا در شادماني قلب است و شيريني زندگي، پيشروي حيات جاودانه است در زندگاني امروز. رفيق اعلي- كريستين بوبن- ترجمه پيروز سيار
شنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۲
يه روز پاييزي خوب، مي تونه روزي از ماه آبان باشه. مي تونه روزي باشه كه صبحش به اشتياق ديدن دو تا دوست ناديده از خواب بيدار مي شي. يه روز پاييزي خوب، مي تونه روزي باشه كه بخواي طبق قرار با يه آقايي كه ايده هاي نابي داره، گلكو سورپرايز كني و بيخبر به ديدنش بري و بعد بفهمي كه خودت بيشتر از اون سورپرايز شدي. يه روز پاييزي خوب، مي تونه روزي باشه كه توي ترافيك گير كني و دير سر قرار برسي. يه روز پاييزي خوب، مي تونه همون روزي باشه كه موقع پياده شدن از تاكسي دلت تاپ تاپ كنه، بلند بلند و تو با لذت به صداش گوش كني. توي ظهر يه روز پاييزي خوب، مي توني با سرگرداني به يه آقاي قد بلند كه در محل قرار ايستاده نگاه كني و در كنارش دنبال دختركي بگردي كه فقط مي تونه گلك باشه و بس. توي يه روز پاييزي خوب اون آقاهه بهت لبخند مي زنه و جلو مياد و بعد، WOW اوني كه پشت ويترين يه مغازه ايستاده همون گلكه. خوبيهاي يه روز پاييزي خوب با در آغوش گرفتن گلك و لبخند آقاي قد بلند خودشونو به نمايش مي گذارند. توي يه روز پاييزي خوب مي توني در كنار دو تا موجود آشنا و گرم قدم بزني و از نگاه كردن بهشون و شنيدن حرفاشون غرق لذت بشي. يه روز پاييزي خوب، دو تا موجود عزيز هديه بارونت مي كنن و اونقدر محبتشون خالصه كه هر تعارفي بي ادبيه. توي يه روز پاييزي خوب، هيچكاري از آدم برنمياد به جز فشردن دستهاي گلك و آقاي قد بلند مهربون و لبخند زدن و خنديدن و لبخند زدن.
يه روز پاييزي خوب توي ماه آبان مثل امروز، مي تونه تمام خوبيهاشو مديون شما باشه شقايق و مهدي خيلي عزيز :)
جمعه، آبان ۲۳، ۱۳۸۲
WHO?
Who will open up my eyes To the wonder and the glory and the stars in the sky? For this road I’m traveling on I need someone beside me forever Who? Who? Who will be the one apart? Who will teach me, with conviction all the ways of the heart? In this journey of my life I need someone to love me forever Who? Who? ديشب بعد از مدتها فهميدم كه اين آهنگو جور عجيبي دوست دارم. دوست داشتني مخلوط با درد و اشتياق. دوست داشتني سرد...
چهارشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۲
از شهر سرد
سه شنبه 20 آبان 1382 مونا مي گه:" اون داره اشتباه مي كنه." من مطمئن نيستم. مونا مي گه:" همه اش داره بيراهه مي ره. من نگرانشم." من نگران نيستم. مونا مي گه:" همه چيز براش شده خيال. مرز بين دروغ و خيال رو گم كرده." من متوجه نيستم. مونا مي گه:" اگه همين طور ادامه بده خيلي به ضررشه. همه پايه هاشو خراب مي كنه." من به فكر نيستم. مونا مي گه:" بايد بهش كمك كرد. بايد نيمه گمشده شو پيدا كنه." من موافق نيستم. مونا مي گه:" من مي فهمم كه چشه. من مي دونم كه توي چه وضعيتيه ولي نمي تونم بيانش كنم." منم چند وقتي هست كه قادر به حرف زدن نيستم. مي خوام بهش بگم: من از هيچي مطمئن نيستم مونا، نظري ندارم. چون مطمئن نيستم و حوصله ندارم فكرم درگيرش بشه، نگران نيستم. من متوجه نمي شم كِي دروغ مي گه و كِي راست. و راستشو بخواي واقعا برام مهم هم نيست. من فكر مي كنم هنوز خيلي راه داره تا خوشبخت شدن با نيمه گمشده اش، باهات موافق نيستم. من چند وقته كه پشت نقاب لبخندم قايم مي شم و چيزي بهش نمي گم. اصلا مي دوني مونا؟ من چند وقتي هست كه ديگه نيستم. 9:45 صبح *** مي دوني پسرك؟ مهم نيست كه دروغ بگي يا راست. مهم نيست كه گم بشي يا پيدا. مهم نيست كه بهم بخندي يا اخم كني. مهم نيست كه بشناسم يا نشناسمت. واقعا مهم نيست. البته خيلي دوست دارم كه پيشرفت كني و شاد باشي. نه اينكه بهش تظاهر كني، حقيقتا اينطور باشي. اين يكي برام مهمه اما نه خيلي. نمي دونم تقصير منه يا تقصير تو، يا تقصير اون نمودار سينوسيه كه حالا تبديل به يه خط راست شده. ببينم اصلا مگه اين قضايا مهمه كه بخوايم تقصيرو به گردن كسي بندازيم؟ 11:20 صبح *** كاش مي فهميدم نيرويي كه مانع من ميشه تا گوشي رو بردارم و شماره تو بگيرم، ترسه يا دوست داشتن. احترام به تواِه يا بي احترامي به خودم! دلتنگي براي تو، هر روز لباس جديدي به تن مي كنه. مي زنم اين گوشي رو خرد مي كنم ها! 7:50 شب *** براي خودم نگران شدم! عكستو دوست ندارم زياد نگاه كنم. اون عروسك فسقلي هم كه توي آخرين ديدارمون بهم دادي انداختم گوشه كتابخونه ام! هر چي سعي مي كنم با نگاه كردن و در دست گرفتنش ياد تو بيفتم موفق نمي شم! فقط احساس مي كنم كه موجود احمقيه! نوشته هاتو هم اصلا دوست ندارم بخونم. مطمئن نيستم كجا گذاشتمشون. خاطره ها؟ آره! اونا رو گاهي يادم مياد، اما نه به شكل واضح. براي يادآوريشون جدا بايد انرژي مصرف كنم! آخه پس من چي مي خوام؟!.... از اينم مطمئن نيستم اما فكر مي كنم اوني كه مي خوام حضور واقعي و زنده ته آقاي برادر بزرگتر. من دلم خاطره شاد نمي خواد، دلم شادي مسري صداي خنده هاتو مي خواد. همين! 8:05 شب *** از وقتي اين آقاي ش تماس گرفته، دو تا آدم كوتوله توي كله ام نشستن و موهاي همو مي كشن و جيغ جيغ مي كنن! امشب مطمئن شدم كه يكي از بدترين و اعصاب خردكن ترين احساسها اينه كه نتوني خودتو درك و آناليز كني! خيلي متاسفم كه آدم با سياستي نيستم. و از سياستهاي دخترونه هم بي بهره ام! وقتي آقاي ش تماس گرفت با ديدن شماره اش به خودم گفتم: كودن! يه كم سياست و استعداد به خرج بده و گرنه پس فردا توي بيمارستان كلاهت پس معركه اس! يه كم تحويلش بگير! معلوم بود كه به بهانه كار زنگ زده. كارشو كه گفت شروع كرد به گفتن حرفاي بي ربط. مي دونم كه فقط زنگ زده بود كه زنگ زده باشه. مي دونم كه حتما بعد از حرف زدن با من مي رفت همه جا پر مي كرد كه با هم كلي حرف زديم. اما تحويلش گرفتم. اونم منو تحويل گرفت. منم بيشتر تحويلش گرفتم! وقتي تلفن قطع شد، چون فقط بخاطر برنامه ريزي براي بيمارستان و اينكه ازش در آينده استفاده كنم تحويلش گرفته بودم، حالت تهوع بهم دست داد. اما مي دوني از چي بيشتر ترسيدم؟ اينكه فقط به همين دليل تحويلش نگرفته باشم! براي اين تحويلش گرفته باشم كه احتياج دارم كسي بهم توجه كنه و اون بهم توجه كرده بود. كله ام ديگه كار نمي كنه! نمي دونم چي بده و چي خوب. واي آقاي برادر بزرگتر اگه اينجا بودي من اينقدر مستاصل نمي شدم. حتما تو بهم مي گفتي چي درسته. حتما مثل هميشه وجدان من مي شدي و هيچوقت تنهام نمي ذاشتي. كم كم دارم مي فهمم كه تو رو جايگزين چه كمبودهايي توي زندگيم كرده بودم. 11:30 شب
چهارشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۲
آخر نامه نوشتم:" اين نامه هم جواب نداره!"
شك ندارم كه منظورم همين بود. واقعا جوابي نمي خوام. يعني اوني كه مي خوام اينه: جوابي نگيرم. يه كمي عجيبه نه؟ پس چرا ديگه منتظرت نيستم؟ هنوز نمي دونم كه توي كدوم اتاق در پس كدوم دهليز دلم بهت خونه دادم. اما مي دونم كه جات امنه و تا هميشه با من زندگي مي كني. گفت: همه نشونه هايي كه گفتي بهم مي گن كه داري آماده يه تغيير بزرگ مي شي. براي اولين بار حس كردم كه خيلي ازم جلوتره. دلم خواست پيش بيني شو باور كنم. اوني كه بهش نياز دارم اطمينانه. اطمينان به روح واحد هستي. هر لبخند تاييدي بهم انرژي مي ده. احتياج دارم كه كسي بهم بگه اتفاق خوبي در راهه. بگه دارم پيشرفت مي كنم. بگه توي دوره انتقالم؛ از مرحله اي به مرحله ديگه. احتياج دارم كه كسي بهم اطمينان كنه. كسي تشويقم كنه. باز بدهكارم كردي سينا. باز توي دوراني كه هيچ كس نيست منتظرم موندي تا تاييدم كني. تا بهم بگي كه من سر جام هستم. كه همه چيز درسته. يه بار ديگه دلم از شادي لرزيد و ازت ممنون شد. وقتي فال حافظ مي گيرم حس مي كنم نبايد گير بدم. يه بار فال مي گيرم و اگه ارتباطي حس نكردم ديگه اين كارو تكرار نمي كنم. چند روز پيش حافظ بهم گفت: بجان دوست كه غم پرده بر شما ندرد گــــر اعتـــماد به الطــاف كارساز كنيد دلم مي خواد هزار بار ديگه فال بگيرم و هر هزار بار همين شعر بياد تا مطمئن بشم. تا دلم مهربوني روح واحد هستي رو حس كنه و به همه چيز ايمان بياره. دلم مي خواد خودمو بسپارم به جريان هستي، به نيروي برتر. بايد انگشتهامو كه به سنگهاي كنار رودخونه چنگ زدند و با جريان آب سر سازگاري ندارند، از سنگها جدا كنم. ترس جدا شدن از سنگها فقط يك لحظه اس. يك لحظه مهيب. مثل شكستن كه فقط در يك لحظه اتفاق مي افته. براي اون يك لحظه به قدرت شادي احتياج دارم.
...
امتحانمو بد دادم، خيلي بد. چيز تازه اي نيست. مي دونستم از سر جلسه كه بيام بيرون منتظرمه، چيز تازه اي نيست. بازم بي اونكه سعي كنيم، حرفهايي رو زديم كه بايد. و هر دومون از اينكه گاهي اينقدر به درد هم مي خوريم با خوشحالي تعجب كرديم. چيز تازه اي نيست. گفتم:" هي خوشحالم كه دارم باهات حرف مي زنم." سه ماهي هست كه اين حسو دارم، چيز تازه اي نيست. گفت:"دو تايي با هم زير آبتو پيش مامان زديم. ديگه دخترش نيستي!" خب عادتشه. زير آب منو زدن كه چيز تازه اي نيست. هوا دونفره بود، دوتايي رفتن باهم قدم بزنن. منم تنها موندم و با حسرت رفتنشونو نگاه كردم، چيز تازه اي نيست. تنهايي قدم زدم و به دلتنگي فكر كردم. حالت تهوع بهم دست داد از دلتنگي كه چيز تازه اي نيست. به موبايلم كسي زنگ نزد كه دوستش داشته باشم و دوستم داشته باشه. همه به قصد كار زنگ زدند. اما هر بار با صداي زنگ پريدم، چيز تازه اي نيست. دروغكي بهش لبخند زدم و مردمداري كردم. تازگيها اينم چيز تازه اي نيست. از انتظار اشباع شدم. تمام وجودم تبديل شده به يك حس انتظار متحرك با چاشني گاه به گاه دلتنگي كه مدتهاست چيز تازه اي نيست. آخه به كي بگم كه من دلم يه حس خوب تازه مي خواد؟ و هيچ چيز تازه اي نيست...
يارب اين نوگل خندان كه سپردي به منش
مي سپارم به تـو از چشم حسود چمنش گرچه از كوي وفا گشت به صد مرحله دور دور بــــــاد آفـــت دور فلك از جـان و تنـش گر به سـر منزل سلمي رسي اي باد صبا چشـم دارم كـه سلامي برساني ز منش ... خوبي حافظ جان؟!!! بابا بي خيال! كوتا بيا! نوگل خندانم كجا بود؟ تو اَم دلت خوشه ها. نمي خوام ديگه نمي خوام. تو هم هر چند بار ديگه كه مي خواي اين اين شعرو بذار توي فالم. ديگه فرقي نمي كنه. باور كن كه فرقي نمي كنه...
شنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۲
خبر، خبر
يه خبر خوب. من كه كلي ذوق زده شدم. آقاي يغما گلرويي كه معرف حضورتون هستن؟ همون آقاي شاعرِ شعراي دوست داشتني، با حس و حال نزديك: " دوست ندارم ديگه خواب ببينم، توي خواب تو رو بي تاب ببينم..." خب؟ آقاي گلرويي يه وبلاگ مي نويسن به نام رقص در سلول انفرادي. اگه شما هم مثل من شعراي ايشونو دوست داريد، به وبلاگشون سر بزنيد و ذوق كنيد. :) از دوست خوبم اردي بهشت بخاطر لينك وبلاگ آقاي گلرويي ممنونم. وبلاگ اردي بهشت عزيز يكي از مفيدترين وبلاگهاييه كه تا حالا خوندم. و يك خبر ديگه... كانون وكلا در روز سه شنبه هفته گذشته ( 6 آبان) در هتل لاله جلسه اي برگزار مي كنه. از خانوم شيرين عبادي دعوت مي شه تا در اين جلسه سخنراني كنند. اما از طرف اماكن به خانوم عبادي اجازه سخنراني داده نمي شه. و ايشون مثل وكلاي ديگه فقط در اين جلسه حضور پيدا مي كنند. البته با يك عصا و يك پاي شكسته! در جواب اين كه چه اتفاقي براشون افتاده خانوم عبادي مي گن كه با موتور تصادف كردند! شما چي فكر مي كنيد؟!!! اين خبر رو از يكي از وكلايي كه در اون جلسه حضور داشتند شنيدم. |
|