شمارش معكوس  

 
Friday، June 02، 2006

پامو که توی خونه گذاشتم تازه درست و حسابی فهمیدم که دور بودن دو هفته ایم از خونه چقدر برام سخت بوده و روحیه امو بد کرده. بعد حس کردم که بزرگ شدم. همون شکلی که دکتر میردامادی اون شب می گفت: "از یه سنی که می گذره آدم دیگه دلش نمی خواد از خونه و خانواده اش دور باشه." دلم می خواد بشینم پیش مامان و بابا و تماشاشون کنم. بی حرف. دلم می خواد بدونم که هستن و داشته باشمشون...
به سخت گیریم فکر می کنم. به عدالت. به وجدان و عذاب وجدان. و به زندگی. به جون آدمها. بعد پر از اضطراب میشم. پر از افسردگی. صدای نفسهای بلند و تند توی سرم می پیچه. نفسهای مرد که داره خفه میشه. و بوی وحشتناکی که همه جا رو پر کرده. سه بار عق می زنم. بالای سر مرد میرم و میام. داروها رو زیاد می کنم. تلفن میزنم. سرخورده میشم. بالای سر مرد میرم و عق می زنم. دو تا ماسک روی هم می بندم. اکسیژنو زیاد می کنم. با تمام وجودم معنی استیصالو درک می کنم. خشمگین میشم. از دست خودم و همه بالا دستی ها و زیر دستیها. از علم کمم. از ناتوانیم. از نفسهای مرد. از بی تفاوتی همه دنیا. یک ساعت می خوابم. کابوس می بینم. کابوس نفسهای تنگ و چشمهای بیرون زده. ساعت پنج صبح شده و یک نفر دیگه بدحال. میرم که چهره پوشیده از عرق سرد دردمند یک نفر دیگه رو هم تماشا کنم. توی حیاط تا به ccu برسم سگ لرز می زنم...
سراغ مریض قبلیم بر می گردم تا کابوس به حقیقت پیوسته مو با دهان باز و دندانهای مصنوعی بیرون پریده پیدا کنم که دیگه نفس نمی کشه! تموم شد! پرستار رو صدا می زنم. تلفن می کنم به رزیدنت. تیتراژ پایانی زندگی مرد باید پخش بشه. ماساژ قلبی، لوله تراشه، آمبوبگ، آدرنالین، آتروپین، بیکربنات، خط صـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاف! و البته اون گزارش مسخره نهایی: متاسفانه پس از 40 دقیقه عملیات CPR ناموفق بیمار expire شد! پشت میز میشینم و حس می کنم زیر بار حس بی تفاوتی عادی و بیرحمی که توی فضای دور و برم شناوره دارم له میشم. به انگشتهای تاول زده دو دستم نگاه می کنم و بر خلاف تمام قراردادها همون جا بین مریضها و پرستارها و رزیدنت اشکهام سرریز می کنند... دکتر ابراهیمی می گه این روی دوشت سنگینی کنه تا... نمی دونم تا کی یا تا چی بشه اما می دونم که رد این سنگینی و تنفر از بی تفاوتی تا همیشه توی روحم می مونه...
امروز توی خونه یادم میاد که میشه زیبا زندگی کرد. میشه خوشحال نبود، میشه سختی کشید اما سبک زندگی کرد. انگار که همیشه وسط ابرها باشی. انگار که نیروی جاذبه ای در کار نباشه که به زمین زنجیرت کنه. همون زمین توی افسانه ها یا قصه های مذهبی که نماد پستی و بی ارزشیه. یاد این شعر می افتم: من در جستجوی قطعه ای از آسمان پهناور هستم که از تراکم اندیشه های پست تهی باشد. بعد فکر می کنم که اما من قبل از هر چی در جستجوی خودی هستم که از تراکم اندیشه های پست تهی باشه. غصه می خورم به حال خود این دو هفته ام. به خاطر همه کشمکشهام سر مسائل بی ارزش با آدمها. حتی آدمایی که لقب دوستو یدک می کشند. دلم می سوزه به حال زندگیم که چند وقتیه چسبیده به زمینه نه وسط ابرا.
توی خونه ام. کنار مامان و بابا. 24 سالمه. بزرگ شدم. همون طوری که آدم وقتی 17 ساله یا 28 ساله می شه بزرگ میشه. جون و زندگی آدمها رو زیر دستم لمس کردم. می دونم و می خوام که با تمام قدرتم بهشون چنگ بندازم. تاولهای انگشتام خوب شدن. جای تاولهای روحم هنوز تازه اند اما. می دونم که آخر خط باید سر تسلیم و احترام فرود آورد. اما فقط آخر خط! یادم اومده که باید زیبا زندگی کرد، خالی از اندیشه های پست. و سبک. درست وسط ابرا. سبک تا لحظه خط صاف.

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com