شمارش معكوس  

 
Wednesday، April 26، 2006

Broken hearts can't call the cops
Yeah - it's a perfect crime*

ناراحتت کردم. به همین سادگی. آن هم درست همین امروز. همین امروز که بخشی از خاطرات مکتوب سه سال گذشته را مرور کرده بودم. تو باید درست همین امشب زنگ می زدی. چند ساعت بود که گیج بودم. جابجای گذشته خوانده بودم که دوستت داشته ام. که کمکم کرده ای. که خورشیدم بوده ای. که روزهایی بوده که همه روشناییشان را مدیون حضور تو می دانسته ام. باورم نمی شود! حالا همه این حسها برایم غریبه اند. انگار که هیچ وقت وجود نداشته اند. و راستش این است که اگر جایی ننوشته بودمشان هیچ وقت به خاطر نمی آوردم که روزی واقعی بوده اند. که ماهها مرا پر کرده اند، بالا و پایین برده اند و روزهای متمادی همه دغدغه ام بوده اند!
امشب وقتی بعد از یک ماه زنگ زدی تصمیم گرفتم مهربان باشم. نه مثل گذشته. مثل آن مهربانی که آدم با خیلی از آدمهای گذرای زندگیش دارد. سعی کردم عادی باشم. همان حرفهایی را بزنم که آدم با دوستان ماهی یک بارش که خیلی هم صمیمی نیستند می زند. و بعد هم آن حرفها و آن آدم را فراموش می کند تا ماه بعد!
35 دقیقه همه چیز عادی و خوب بود. در واقع بیش از حد خوب بود. تا اینکه تو حرف گذشته را پیش کشیدی. حرف آن ساعتهای طولانی حرف زدن. 4 ساعت، 5 ساعت ایستاده بدون وقفه! و اینکه من همیشه خسته می شدم. همیشه به دیوار تکیه می دادم و خاکی می شدم و می گفتم حالا همه می فهمند که از حرف زدن با تو برگشته ام!
به اینجا که رسید نمی دانم چرا ناخودآگاه گفتم:« وای! خیلی بد بود! » شاید چون این جمله با آن لحن مخصوص تکیه کلامم شده است. شاید چون اصلا خود آن موقعم را درک نمی کنم. شاید چون دیگر آن قدر دوستت ندارم. تو ناراحت شدی. چرا؟ از زیر سوال بردن گذشته بود؟ یا نکند حس کردی دلیل همه سردیها و دوریهای این ماهها را فهمیدی؟ من سعی کردم توضیح بدهم. تو گفتی توضیح نمی خواهی. یادت می رود. من گفتم حرفی نزده ام که تو بخواهی ببخشی! تو گفتی منظورت این نبوده که داری گذشت می کنی. من گفتم که منظورم این بود آن رابطه برای آن موقع خوب بود. برای حالا نه! تو خواستی سعی نکنم توضیح بدهم. من سعی نمی کردم. فقط دوست نداشتم که ناراحت شوی. یا لا اقل به این شکل ناراحت شوی.
بحث امشب نیست. این وسط ماههاست که یک چیزی اشتباه است. این که تو نمی دانی دیگر برایم آن آدم سابق نیستی. نه! حتما می دانی. باید تا حالا فهمیده باشی. چون مدتهاست که فقط تویی که از من خبر می گیری. این رابطه یک طرفه است. پس لابد حدش را نمی دانی. نمی دانی که حس دوست داشتنت چقدر برایم غریبه است. نمی شود این را به تو گفت. فرصت گفتنش خیلی وقت پیش از دست رفته است. من بدون بر هم کوبیدنِ در رفته ام. و تو چون صدای رفتنم را نشنیده ای با اینکه می بینی دور و دورتر می شوم باور نمی کنی که رفته ام.
نمی دانم چرا هنوز سراغم را می گیری. دوست داشتن است یا عادت؟ حس مسئولیت است یا عذاب وجدان؟ فرقی نمی کند چون نمی توانم حرفی به تو بزنم. منتظرم که هر چه هست خودش کمرنگ شود. تمام شود.
علتش مهم نیست، حقیقت دارد که «دوست داشتن تغییر پذیر است.»
ناراحتت کردم. به همین سادگی. قصدم آزارت نبود اما. به همین سادگی.

* Hearts Breaking Even- Jon Bon Jovi

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com