بابا یه مقدار با تاسف به من که کنارش با نیش باز، تا جایی که کمربند ایمنی اجازه میده، دارم با سعی و تلاش مفرط خودمو تکون میدم نگاه می کنه و می گه: این آهنگا رو دوست داری بابا جان؟! کله مو با خوشحالی براش تکون میدم و میگم: هی آقا یواش یواش! با ما اینجوری نباش!
***
در یک حالت غیر مفید شدیدی به سر می برم! از اون حالتایی که آدم نمی دونه دقیقا باید چیکار کنه تا مفید باشه. یعنی می دونم ها! ولی حتی یک قطره هم حس کار مفیدو ندارم! چیکار کنم پس؟ اعصاب ندارم بعدا هی غصه زمان ارزشمند از دست رفته رو بخورم! توی این 23 سال و 11 ماه و 19 روز گذشته هیچ رقمه نتونستم در مورد اتلاف وقت کاری کنم. بعدشم همیشه غصه خوردم. دروغ گفتم! همیشه نبوده!ولی بیشتر اوقات غصه خوردم. حالا چون به زودی 24 ساله می شم و خیلی عاقل و باغل(!) تصمیم گرفتم حالا که نمی تونم تنبلیمو کاری بکنم این جریان غصه بعدشو منتفی کنم! از این به بعد هم تنبلی می کنم، هم شادی! هوراااا!
***
گوشی رو برداشتم زنگ زدم به مریم می گم میشه لطفا امسال واسه تولدم سورپرایزم نکنید؟! طفلکی همینطور موند. بعد خانومی کرد و به جای اینکه بگه تحفه خانوم! حالا کی خواست سورپرایزت کنه؟ کلی خندید و گفت چرا عزیزم؟ استرس می گیری؟!
خداییش کار لوسیه دیگه!هی هر سال هر سال می خوان آدمو سورپرایز کنند! بعد منم که بی استعداد! هر سال دقشون میدم تا این سورپرایز انجام بشه! بس که برنامه شونو به هم می زنم. از قصد نیست البته! همون بی استعدادیه که گفتم. طفلکا تا یه هفته بعدش ضعف اعصاب می گیرن!
چند سال پیش خیلی تحویلم گرفته بودن، یه هفته قبل از تولدم دوستامو دعوت کرده بودن یه هتلی. بعد زنگ زدن به من که ما اومدیم فلان جا بستنی بخوریم تو هم پا شو بیا. نازی هم اومد پیشم که با هم بریم. من گفتم اصلا حال ندارم بیام. نمیام. شما هم بهتون خوش بگذره! خلاصه چند بار زنگ زدن که بیا و نازی کلی اصرار کرد بیچاره.منم پامو کرده بودم توی یه کفش که عمرا بیام! نمی خوام! آخرش الهام بهم زنگ زد و یه چیزی تو این مایه ها گفت که گمشو بیا اینجا ببینم. ملتو کاشتی یک ساعته! مثلا برات تولد سورپرایزی گرفتیم! منم واسه این که دوستان سورپرایز کننده ام خیلی حالشون گرفته نشه وقتی رسیدم اونجا چشمامو هشت تا کردم، دهنم رو هم قد یه غار باز کردم، زبونم رو هم بند آوردم!
خب آخه شما بگین یکی مثل منم سورپرایز کردن داره تو رو خدا؟
***
وقتی بخش عفونی بودم، به شکل جو زده ای عین خر کار می کردم و نمی خوابیدم. کادر بخش رو هم بیدار نگه می داشتم و هی بهشون امر و نهی می کردم. این طفلکا هم خیلی تحویلم می گرفتن! عجیب بود چون معمولا همچین اینترنی به غایت منفور میشه! بعد چون تجربه نداشتم هی انواع مختلف برخورد رو با آدمایی که باهاشون کار می کردم امتحان می کردم ببینم کدوم مدل بهتر جواب میده!
کسانی که یه کم بیمارستان آموزشی رفته باشند می دونند که مسوولیت بخش با اینترنه(مخصوصا وقتی رزیدنتی در کار نیست) اما کادر بخش یعنی پرستارها و خدمه چون سنشون از اینترن بالاتره و تجربه شون بیشتره خیلی واسش تره خرد نمی کنند و وظیفه شونو انجام نمیدن. بعد من اصلا دلم نمی خواست اینطوری بشه. دوست نداشتم بداخلاقی کنم ولی دلم هم نمی خواست بهشون رو بدم که تا آخر سوارم بشن.
فرمولی که خیلی جواب داد ترکیبی از ادب و احترام، همدردی و تحکم بود! یه خانوم خدمه گنده بداخلاقی داشتیم که 2 برابر من سن داشت حداقل. اونوقت من از این طفلک خیلی کار می کشیدم. یعنی پیش می اومد خب. یه روز وسط بخش همچین گرفت بغلم کرد و فشارم داد و بوسیدم که دهن همه باز موند! خودم که کف کردم! روز آخرم که داشتیم از بخش می اومدیم بیرون همه کلی تحویلم گرفتن. البته الان یه کم شک دارم که نکنه این همه تحویل از خوشحالی این بود که میرم و دست از سرشون برمی دارم تا یه نفس راحت بکشن!
***
کتابها، خدمتکاران پیری هستند که ما ترسها و امیدهایمان را بر دوششان می گذاریم تا به جای ما تحملشان کنند.زمانی که با خواندن کتاب سپری می شود؛ به نور تبدیل شده، به امیدی که با خیال پردازیهایمان – مانند یک زکام – به آن دچار می شویم؛ و به نیرویی که مخفیانه از کتابهای فاضلانه درخواست می کنیم؛ همه این چیزهای ما بر دوشها، گردن و پشت غلام های کاغذیمان، سنگینی می کنند.کافی است به کتابهای شخصی نگاه کنید تا صاحب آنها را خوب بشناسید.
“Louise Amour”- Christian Bobin