شمارش معكوس  

 
سه‌شنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۴

But this heartache isn't going anywhere

I have a tale to tell
Sometimes it gets so hard to hide it well
I was not ready for the fall
Too blind to see the writing on the wall

You were my lesson I had to learn

I was your fortress you had to burn
Pain is a warning that something's wrong
I pray to God that it won't be long

از امروز صبح که برای الهام اون ماجرای قدیمی رو تعریف کردم بی قرارم. نه راستش اینه که از دو روز پیش بی قرارم و از صبح بی قرارتر شدم. امروز یک کلمه هم درس نخوندم. و این بدجوری عصبانیم می کنه. توی این موقعیت که احتیاج دارم عین خر درس بخونم، یه روز درس نخوندن یعنی یه عالمه عقب افتادن. از دست خودم عصبانی ترم چون بعد از سه سال هنوز نتونستم مساله رو توی ذهنم کاملا حل کنم و بذارم کنار. با هر برخورد تازه ای دوباره کشمکش ذهنیم شروع می شه.
می دونی چی فهمیدم؟ اینکه بر خلاف همه تصورات عالیم از خودم، حتی اگه بخوام نمی تونم ببخشمت! و این یعنی اینکه من خودمو نمی شناختم. فکر می کردم خیلی با حال تر از این حرفا باشم! سه سال گذشته و من نبخشیدمت. هیچوقت خشم وحشتناکمو سرت خالی نکردم. بهت گفتم کاری نکردی که بخوای عذرخواهی کنی. من اشتباه کردم. و حالا بعد از سه سال نه جایی برای خشم هست نه معذرت خواهی.
نمی دونم چقدر قراره ناراحت بشی. راستش برام مهم نیست. حتی نمی دونم کار درستیه یا نه فقط می خوام آخر این قصه سه ساله مزاحم یه نقطه بذارم و کتابو ببندم. این چیزیه که بهش احتیاج دارم. واقعا واقعا.

You read my mind, you made me cry
Time stood still
And now I know the reasons why
Time stood still

A flame becomes a fading light
That burns inside my heart
And like a castle in the sand
It had to fall apart

You made me laugh, you gave me hope
It's over now
Our happiness went up in smoke
It's over now

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com