But this heartache isn't going anywhereI have a tale to tellSometimes it gets so hard to hide it wellI was not ready for the fallToo blind to see the writing on the wall
You were my lesson I had to learnI was your fortress you had to burnPain is a warning that something's wrongI pray to God that it won't be longاز امروز صبح که برای الهام اون ماجرای قدیمی رو تعریف کردم بی قرارم. نه راستش اینه که از دو روز پیش بی قرارم و از صبح بی قرارتر شدم. امروز یک کلمه هم درس نخوندم. و این بدجوری عصبانیم می کنه. توی این موقعیت که احتیاج دارم عین خر درس بخونم، یه روز درس نخوندن یعنی یه عالمه عقب افتادن. از دست خودم عصبانی ترم چون بعد از سه سال هنوز نتونستم مساله رو توی ذهنم کاملا حل کنم و بذارم کنار. با هر برخورد تازه ای دوباره کشمکش ذهنیم شروع می شه.
می دونی چی فهمیدم؟ اینکه بر خلاف همه تصورات عالیم از خودم، حتی اگه بخوام نمی تونم ببخشمت! و این یعنی اینکه من خودمو نمی شناختم. فکر می کردم خیلی با حال تر از این حرفا باشم! سه سال گذشته و من نبخشیدمت. هیچوقت خشم وحشتناکمو سرت خالی نکردم. بهت گفتم کاری نکردی که بخوای عذرخواهی کنی. من اشتباه کردم. و حالا بعد از سه سال نه جایی برای خشم هست نه معذرت خواهی.
نمی دونم چقدر قراره ناراحت بشی. راستش برام مهم نیست. حتی نمی دونم کار درستیه یا نه فقط می خوام آخر این قصه سه ساله مزاحم یه نقطه بذارم و کتابو ببندم. این چیزیه که بهش احتیاج دارم. واقعا واقعا.
You read my mind, you made me cry Time stood still And now I know the reasons why Time stood still A flame becomes a fading light That burns inside my heart And like a castle in the sand It had to fall apart You made me laugh, you gave me hope It's over now Our happiness went up in smoke It's over now