شمارش معكوس  

 
Friday، February 24، 2006

مغزم دیگه یه کلمه بیشتر جا نداره. پٌکید اینقده اطلاعات متفاوت از سر تا پای آدم چپوندم توش! در ضمن همین جا اعلام می دارم که یکی از منفورترین رشته های تخصصی اطفاله! حالمو بهم می زنه! مرده شور هر چی هموفیلوس و روزئولا و تب و فنیل کتونوری و هماچوری و سربلیت حاد و تورچ و زردی و ترومبوسیتوپنی و... ببره! نه! دلم خنک نشد! :((
***
خیلی حیف شد که توی این 9 ماه زیاد ننوشتم. الان که بر می گردم و نوشته های سالهای قبلو می خونم تصویر جالبی از خودم به دست میارم. این منحنیو با ننوشتن قطع کردم. 23 سالگی از خیلی سال پیش برام سن رویاییم بود. حالا تصویری از من 23 ساله واسه سالهای دیگه ام نمونده. بعد تازه یه مدت که آدم نمی نویسه - منظورم از آدم خودمم البته! – نوشتنش خیلی پسرفت می کنه! کلا دلم سوخته واسه وبلاگمو خودمو وبلاگهای بقیه که نخوندمشون امسال زیاد. کلا احساس از دست دادن می کنم!
***
یه چیزی مسلمه! اینکه من روانپزشک می شم. یه روانپزشک توپ! اونقدر که از پس معالجه خودم برمیام!
***
نمی دونم چرا یه مدته حس همدردیم مرده! دلم واسه کسی نمی سوزه. بعد خیلی از آدمای عزیز دور و برم – منظورم واقعا عزیزه ها – الان دچار حالات شکست و غم و چالشهای احساسی و عاطفیند بعد it doesn’t touch my heart! به خودم می گم که یه گوسفند واقعیم. از اون خنگ نفهم های حرص درآر – نه از اون خوشگل بامزه ها که خنگ هم هستن که اون روز خودمونو بهشون تشبیه کردیم الهامی! - خیلی ناراحتم که برام مهم نیست که اونا واقعا غمگینند. هرچی میان برام حرف می زنند عین بز نگاشون می کنم بعد ناخودآگاه یه حرف بی ربط می زنم. تازه پریروزا که محمد زنگ زد گوشیمو برنداشتم. بعد گذاشتمش رو انسرینگ. اون وقت دوباره که زنگ زد دید رو انسریگه قطع کرد و دیگه زنگ نزد. و حالا فکر نکن که قد یه نخود هم ناراحت شدم. حتی با خودم فکر کردم همون بهتر که لیلی باهاش ازدواج نکنه! حیف میشه!
***
می دونی دخترچی؟ خوب منم خیلی دوست می دارمت. خدا حفظت کنه!
***
می گم کاش شما دو تا اینجا بودید، بعد با من شرط می بستید که این امتحانم پاس می شه، بعد من می باختمو می رفتیم میلاد شام می خوردیم.
کاش بودید بعد با هم می رفتیم دربند. باز تگرگ می اومد. باز ما اونقدر خل بازی در می آوردیم که آقاهه می اومد بهمون تذکر می داد.
بسه دیگه! پا شید بیایید! دلم تموم شده براتون!
***
واسه این آقای مهندس تمام غر امتحانی می زنم SMS انه! می گه: اندکی صبر سحر نزدیک است! یاد اون شعره افتادم که واسه خودم سر کنکور روی دیوار نوشته بودم: بچه خسته مونده! چیزی به صب نمونده!
فقط الان نکته اینجاس که هر چی نزدیکتر باشه من بدبخت ترم! دقیقا کمتر از 2 هفته مونده! خواستم بگم دو هفته دیدم 1 روز کمتره!
این SMS دیشبم تازه دیدم:
U have such an incredible brain, divided in left and right, in left nothing is right, and in right nothing is left!
خیلی با حال بود! دقیقا وصف حال این روزام بود اگه خوشبین باشم و نگم وصف حال همیشه! مرسی!
***
اصولا من همیشه با شادی تمام بر این باورم که فردا آدم بهتری می شم! همیشه آخر هفته ها همه کتابای درسیمو کول می کنم میارم خونه به این امید که این آخر هفته دیگه درس می خونم. یا به خودم می گم از فردا اتاقمو مرتب می کنم. یا هله هوله نمی خورم. یا خوش اخلاق میشم. یا یه کم با مردم رفت و آمد می کنم و از زندگی جغدی در میام! هیچوقتم این فرداهه نیومده! ولی من باز امیدوارم.نمی دونم این فکرا از عدم شناخت خودم ناشی می شه یا از خوشبینی زیاد یا خنگی یا خود گول زنی! حالا هر چی که هست من از فردا مثل بچه آدم درس می خونم و یه مقدار از عقب موندگیها رو جبران می کنم! حالا ببین!
***
خیلی زشته که آدم بخاطر امتحان بیاد اینقدر غربتی بازی در بیاره در ملا عام! ولی خب هر چی فکر می کنم می بینم من در تمام طول زندگانی پرثمر خود هر وقت یه کم تحت فشار قرار گرفتم غربتی بازی درآوردم! و خب ... همینه که هست!

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com