به سوگل، مهدی، حمیده، مریم، سینا و بابک
که دوستشان دارم؛ که روزهایم را متبرک می کنند
طبیعی ست که می خواهم اندکی مثل دیگران
تنها همین هوای بوسه و داناییِ دریا را دوست بدارم
طبیعی ست که وقتی باران می آید
من هم مایلم بر ایوان خانه خود
رو به جایی دور خیره شوم، رو به جایی دور...
دورتر از این بود و نبودِ کبود
اندکی گریه کنم
می دانی دلم می خواست بروم شمال. نه که مسافرت ها، نه. دلم می خواست یک مدت می رفتم اهل شمال می شدم. اهل با ساکن فرق می کند.اهل یعنی رام. آدم با آنچه اهلش می شود با تمام سلولهایش آشناست. اهل یعنی کسی که هوایی را که نفس می کشد حس می کند و می شناسد. اهل شمال کسی ست که با رنگ نارنجی تند میان سبز تیره آشناست. که بوی بارانِ یکریزِ یک هفته ای را نفس می کشد. کسی که دریا و جنگل و مه و باران برایش حکم چشم اندازی زیبا را ندارد. که موج و سبزی و قطرات ریز و روشن و رطوبت را زندگی می کند.هم جنسشان می شود و تسلیم بودنشان. نه اینکه ببیند یا حتی تماشا کند و بگذرد. و اگر هم روزی گذشت تکه ای از روحش تا همیشه سبز و مرطوب و مه آلود می ماند...
اهل شمال که شوم بعد... بعد... بعدش را نمی دانم چه می شود. حتما حس خوبی ست. حتما حالم بهتر می شود. می دانی حال یعنی چه؟ حال یعنی الانِ آن چیزی که نامش زمان است. و «حالت چطور است؟» یعنی «در الانِ زمان چقدر شادی؟»
حالم چطور است؟ بد نیست. خوب هم نیست. تعریفی ندارد. یعنی حرف خاصی نمی شود درباره اش زد. سوالم را گم کرده ام. سوال الانم را. شاید بخاطر همین است که نه بدم، نه خوب. یا نکند این همان معنای بدحال بودن باشد؟
راستش را بخواهی به گمانم زودرنج شده ام. روزمره شده ام. بی اختیار حرفهای خاله خانباجی ها را می زنم. بیچاره خاله خانباجی ها!حالشان را درک می کنم، بدحالیست! جای دلسوزی دارد.لااقل به همان اندازه که جای عصبانیت دارد جای دلسوزی هم دارد.
این چندمین بار است که می گویم معنی اینکه آدم تنهاست و اینکه آدمها در گذر زمان عوض می شوند و از کنار هم می گذرند را فهمیدم. بعد اتفاق تازه تری می افتد و باز به خودم می گویم حالا معنی اینکه آدم تنهاست و اینکه آدمها در گذر زمان عوض می شوند و از کنار هم می گذرند را فهمیدم. هر بار این معنی عمیق تر و وسیع تر می شود و آدمهای بیشتری را در بر می گیرد. شکایتی نیست. اصلا نیست. فقط کمی بهت دارد و غصه و خشمی کمرنگ و غم آلوده. و کمی تنهایی بیشتر.
می خواند و قشنگ هم می خواند:
نباید که این ترس دوری بریزه... می داند که چه رازی را بلند می خواند؟
خیلی از گذشتنها از همان لحظه ریختن ِ ترسِ دوری شروع می شود. از همان لحظه ای که دیگر پروای دور شدن از کسی را نداریم. که یا خیالمان خیلی جمع شده یا دیگر دوری برایمان اهمیتی ندارد یعنی کنار هم بودن دیگر مهم نیست.دوری از همان لحظه ای که این ترس ریخت پایش را میان ما می گذارد و تنهایی عریان را بیشتر به رخمان می کشد. شاید ازدواج برای این خوب است که در این دنیا حداقل با یک نفر قرار می گذاری تا همیشه ترس از دوریش را حفظ کنی. حالا معلوم نیست آدم تا کی سر این قرار می ماند ولی لااقل این یک قرار آشکار و امیدوارانه است.
راکد شده ام. بابک مهربان قدیمی می گوید: همه گاهی راکد می شوند. چند وقت است؟ بیشتر از یک ماه؟ - خیلی بیشتر از یک ماه آقای دکتر!
دوست، دوری، رکود، بی سوالی، عشق، تکامل، تنهایی، امتحان بزرگ اسفند ماه... ذهن بی تحرکم شلوغ و درهم است.
دلم می خواهد بروم اهل شمال شوم، بلکه تکه ای از روحم سبز و خیس و مه آلود شود، شبیه روح شما که دوستتان دارم و نمی خواهم که ترس دوریتان هیچوقت خدا بریزد.
اهل شمال شوم و بعد...
و بعد چه آرامشی... چه آرامشی ری را!