شمارش معكوس  

 
پنجشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۴

سلام
من رها شدم. همه بداخلاقی های این سه هفته را ببخش لطفا.
داشتم فکر می کردم این هم از 23 سالگی که این همه منتظرش بودم. انگار تشنه باشی، به آب که برسی دو تا دستت را کاسه کنی و بچسبانی به هم، پر از آب روشن و خنکش کنی. بعد یادت برود که تشنه همین آب بوده ای. همینطور بنشینی و تماشا کنی که آب قطره قطره از بین انگشتانت بیرون می چکد. با حسرت نشستم و تماشا کردم که روزهای 23 سالگی از بین انگشتانم می لغزند و هدر می روند. گفتم باید اسم این سال را گذاشت سال جا ماندن، سال رفتن همه آدمهایی که خیلی برایم عزیزند. لادن رفت، سارا و استاد عزیزم هم. پسرک عازم است، الهام هم. و تازه پسرک که برود امید آمدن فرشته ام را هم با خودش می برد. ببین اینها همه به حرف آسان است ها. وقتی می نویسم می شود چند جمله کوتاه. اما اگر بخواهی این جمله ها را زندگی کنی می شود روزها و روزها دردی مزمن و سنگین توی سینه و شبها و شبها هق هق های خفه دلتنگی. و من وسط این همه جا ماندن و اندوه روی تو خیلی حساب می کردم. روی محبتت و درک هوشمندانه و سریعت. روی حس دوستی نرمت. من روی تو حساب می کردم، روی همه خوبیهایت. اما نه روی عشقت! تو که می دانی، بهتر از هر کسی توی این دنیا می دانی که من هیچوقت روی عشق هیچ کسی حساب نکرده ام. تو که بهتر از هر کسی می دانی من همیشه فرار کرده ام. نه اینکه افتخار کنم به این موضوع ها، نه! این را هم می دانی. من ترسو ام.
من به دوستیت احتیاج داشتم. هنوز هم دارم. از عشقت وحشت کردم. و فکر کردم که دیگر تمام شد، دوستی تو را هم باید در حساب از دست رفته های امسال بنویسم. نمی دانی این سه هفته چقدر برایم دردناک بود. نمی دانی چقدر دلم برای خودم سوخت که قرار است دیگر نداشته باشمت! چقدر تغییر رفتارت، نگاهت، مهربانیت، توجه های منحصر بفردت آشفته ام می کرد. چقدر عصبانی می شدم از خودم که وقتی به سراغم می آمدی گیج می شدم و دستانم یخ می کرد. ببخش که نگرانت کردم. این سه هفته جهنمی بود برای خودش.
حالا من رها شده ام. یعنی می خواهم رها باشم. از اندوه جا ماندنم، از ترس عشق تو. می خواهم قبل از آن که همه آب از دستم برود سرش بکشم. می دانی؟ من فقط یک بار در این زندگی 23 ساله هستم. من دوستت دارم. ولی مسئول دل تو نیستم. من دوستیت را می خواهم و نمی خواهم ترس از عشقت از دوستیت محرومم کند.
جای نگرانی نیست. از همان روزی که دلم را سپردم دست خدا که نگهش دارد جای نگرانی نبود. بیخود نگران شدم. نگران رفتنها و دلم. حالا دل تو را هم می سپارم دست خدا. دعا می کنم برای دلت بهترین اتفاق دنیا بیفتد. دوستیت را برای خودم می خواهم، عشقت را برای کسی که بتواند پذیرایش باشد.
پاییز خیلی فصل ماست. هر دو این را می دانیم. پاییزی که باشد و تو نباشی، پاییزی که باشد و آن برگهای زردی که هر سال رویشان را برایم می نوشتی نباشند، پاییز نیست دیگر. فصل ما هم نیست. دلم وحشتناک برایت تنگ شد همین الان. باش. همینطور دوستم باش.
من رها شدم. همه بداخلاقی های این سه هفته را ببخش لطفا دوست من.

پ.ن: باز من بد نوشتم انگار! به ژوپیتر قسم که من عاشق نشدم!

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com