این پسره مثل جن می مونه! اینجاس. همین امروز رسیده تهران. اون از رفتنش، اینم از برگشتنش. فقط نمی دونم چرا یه کم ترسیدم. نمی دونم خودم مثل چه جونوری هستم. با اینکه منم رفتم ولی اون منو می بینه و نمی فهمه که رفتم. از همینه که می ترسم؟
***
سرکار خانوم سفر کرده که صد قافله دل هم همرهتونه! دیگه کجا بنویسم که دلم برات تنگ شده؟ زودی بیا عزیز دلم :*