ای طالع ما قرصِ مهِ تو...به توالی آدما توی زندگیم فکر می کنم. به آمد و رفتشون. بعد به آمد و رفت خودم فکر می کنم توی زندگی بقیه. بعد فکر می کنم در این مورد هم یه مقدار منفعلم. به این فکر می کنم که کلا در دسته آدمای منفعل قرار می گیرم و اینکه این خصوصیت بر می گرده به تنبلیم و بعد اینکه یه جا خوندم این تنبلی می تونه به خاطر self-esteem پایین باشه!
به آدمایی که دوستم دارند فکر می کنم. به شیوه های قشنگ و مهربانانه ابراز دوست داشتنشون. به این جمله it doesn’t touch my heart که سه هفته اس افتاده توی ذهنم. و به جواب لادن که تنها کسیه که می تونم با خیال راحت این جمله رو براش بلند تکرار کنم. به نبودن یه source فکر می کنم. به قوی بودن رنگها و حسها و بوها و منظره ها توی تنهاییم و کمرنگ شدن همه اینها وقتی بقیه دوستم دارند! به اون source دوست داشتن فکر می کنم که می تونه باشه و در کنارش همه رنگها و حسها و بوها قوی باشند، که نیست و اینکه دیگه وقتشه که باشه و من اینو تا ته استخونام حس می کنم.
به دعاها فکر می کنم. دعاهایی که دلم می خواد به معنای واقعی زیبا باشند، بخونمشون و سرمست بشم. به اونی فکر می کنم که آدم نیست که منتظر بمونم تا بیاد. اونی که هیچ کدوم نیست. اونی که همه چی هست. اگه همه چی رو برای زنده بودن بخوام، اون خودِ خودِ زندگیه.
به جستجو فکر می کنم. به کوتاه بودن ارتفاع فکرم. به تجربه های مکرر. به تنبلی، بی ارادگی و خواستن. خواستن. خواستن.
ای مستی ما از هستی تو...