باز تو می شی یه بهونه تا من لحظه هایی رو که دوست داشتم برات اینجا تعریف کنم و در واقع برای خودم نگهشون دارم.
امسال نمایشگاه که رفتم نمی دونم چطور شد که خودمو با کتابای ایرانی خفه کردم. یه عالمه کتاب خوب خریدم فکر کنم. راستی تو کتاب دوست داری؟ نمی تونم حدس بزنم! "روی ماه خداوند را ببوس" و "انگار گفته بودی لیلی" رو خوندم. درست نمی دونم اما شاید آخرین رکن عشق تسلیم باشه. چیزی که من همیشه به سختی در مقابلش مقاومت کردم. هیچ وقت فکر نکردم باید روحمو تسلیم کسی کنم. مخصوصا یه مرد! همیشه سعی کردم یه لحظه هم کم نیارم! هیچوقت دلم نخواسته پسری احساس کنه من در بعضی زمینه ها ناتوانم به خاطر دختر بودنم! همیشه هر پسری رو که با تاریک شدن هوا خواسته منو برسونه یا صبر کنه و برام ماشین بگیره یه جورایی دعوا کردم! هه! کم آوردن! معلومه که یه لحظه هم به تسلیم فکر نکردم. بهم یه دل سیر بخند. خودم می دونم همه اینایی که گفتم آخر احمقانه اس. یه غرور مزخرف و بی خود پشتشه. شاید واسه همینه که هیچوقت عاشق نشدم.
دوشنبه مریم و بقیه بچه ها برام پیشاپیش یه تولد شدیدا سورپرایزی گرفتند. خیلی براش برنامه ریزی کرده بودن. خیلی زحمت کشیده بودن که چیزی نفهمم. باید می دیدی منو وقتی هاج و واج وارد اتاق شدم. اون موقع بود که فهمیدم وقتی خیلی تعجب می کنم فقط خیلی آروم می شم و هیچ حرکتی نمی تونم بکنم. بعدا آقای دکتر که فیلم تولد رو دیده بود به مریم گفته بود زیاد تعجب نکردم انگار. کادوهامو که بهم دادن اولش یه کادو بود که همش بهم گفتن حدس بزن از طرف کیه. یه نفر که نیست. خیلی غایبه! من هر چی فکر کردم نفهمیدم. گفتن از طرف محمد هستش. از یک ماه قبل به الهام زنگ زده بود و هماهنگ کرده بود. من بازم یه کلمه هم نتونستم حرف بزنم فقط سعی کردم اشکم درنیاد. بعد به طرز دیوانه کننده ای دلم واسه سوگل تنگ شد. توی اون مهمونی کوچولو خیلی هایی که دوسشون دارم نبودن اما فقط و فقط جای سوگل خیلی خالی بود. نمی دونی چقد دلم می خواست اونجا بود و می پریدم توی بغلش. چقدر دلم می خواست صداشو می شنیدم و می دیدم که می خنده. تو سوگل رو نمی شناسی، مریم و محمد رو هم. برای همین نمی تونی بفهمی که قلب من چطور از عشق زیادی که اون شب احاطه اش کرده بود به درد اومد، ترسید و احساس کم لیاقتی کرد.
روز بعد اما روز خود تو بود. روزی که برای دیدنم صبر کردی و نشونم دادی که تاریخ تولدم رو می دونی. بعد من دیدم که جلوی تو خودمو گم می کنم. ذهنم از کار می افته و نمی تونم مثل بقیه با تو راحت صحبت کنم. قبل از اینکه ببینمت با مریم توی کتابخونه بودم و زیاد حالم خوب نبود. بعد از دیدنت اما کلی سرحال شدم. اونقدر واضح که مریم هم فهمید. می دونی؟ با اینکه درست نمی شناسمت ازت خوشم میاد. و نمی دونم اگه یه روز بشناسمت بازم ازت خوشم میاد؟
تو از بچگی منتظر رسیدن به یه سن خاصی بودی؟ یعنی سن خاصی بوده که خیلی دلت بخواد بهش برسی و فکر کنی اون سال برات با همه سالهای قبل و حتی بعد فرق خواهد داشت. برای من 23 سالگی همون سن موعود بوده! خیلی با هیجان و اشتیاق منتظر 23 سالگیم بودم همیشه.
اینم از آخرین نوشته آخرین روز 22 سالگی که مال تو شد.
قربانت