شمارش معكوس  

 
جمعه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۴

بعضی از آدما هستن که نمی تونم احتیاجشونو ببینم، یعنی تحمل کنم؛ در هیچ زمینه ای. این آدما برام ناخودآگاه در یه جایگاه افسانه ای قرار دارن، جایگاهی که در اون از احتیاج خبری نیست، از هیچ نوع احتیاجی... می دونم که غیر منطقیه، می دونم که بی انصافیه برای کسی حق محتاج بودنو قائل نشدن اما این اتفاق خیلی ناخودآگاه در درون من می افته. در واقع وقتی متوجهش می شم که این آدمها به من احتیاج پیدا می کنند. شاید اصلا مشکلم فقط با احتیاج اونا به خودم باشه، نه بقیه. وقتی متوجه احتیاج اونا به خودم می شم، شوکه می شم. غمگین میشم. واقعا غمگین می شم. مثل بچه ای که برای اولین بار می فهمه سوپرمن محبوب توی فیلم در واقع یه آدم معمولیه مثل همه آدمای دیگه.
تو هم از اون آدمایی بودی که حس می کردم به من هیچ احتیاجی نداری. من دوستت داشتم. بهت محبت می کردم، خیلی زیاد. ولی این کارو می کردم چون خودم بهش محتاج بودم. حتی یک لحظه هم فکر نمی کردم که تو هم به دوست داشتن و محبت من نیازی داشته باشی. حالا این چند وقته، از موقعی که کاری کردی که بفهمم به این محبت احتیاج داری، بدجوری خورده توی ذوقم. ترسیدم، سر در گم شدم. دیگه نمی تونم مثل سابق اونطور بی دریغ دوستت داشته باشم. ازت فراری شدم. حالا که دیگه سوپرمن نیستی و آدم شدی، دیگه نمی تونم مثل قبل چشم ازت برندارم. چه احمقم، نه؟ حالا که می دونم بهم احتیاج داری دیگه نمی تونم کنارت باشم. اما چطور بگم که بفهمی من دلم واسه سوپرمنم تنگ شده نه واسه تو... اگه از همون روز اول بهم نشون داده بودی که دوست داشتنم برات مهمه مثل همه آدمای دیگه وقتی نیاز داشتی، منم بیشتر بهت محبت و توجه می کردم.
حالا بگو چه کنم؟ چه کنم با این صدایی که وقتی با تو حرف می زنه از مصنوعی بودن محبتی که توشه اینقدر شرمنده می شم؟ چه کنم با تصویر خراب شده تو؟ با امیدی که به من بستی؟

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com