شمارش معكوس  

 
سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۴

یک روز در میون، هی حساب می کنم. الان می دونم که تو کجایی. فردا رو نمی دونم. دوباره پس فردا رو می دونم... من هی توی ذهن خودم می رم جلو. چه فایده به نظرت؟ خب اگه قرار بود تو از این موضوع خبر داشته باشی و نظر هم بدی در مورد فایده اش، که دیگه وضع اینطوری نبود! لوس بازی که درمیاری من به خودم جرات می دم فکر کنم: اگر با من نبودش هیچ میلی... پس بخاطر خودت می گم لوس بازی درنیار در جواب من. هفته دیگه تولدته. چند روز بعدشم تولد من........ رشته این فکرا با زنگ تلفن قطع شد. پس بذار خبرا رو بگم: فردا عقد اون رفیق بچگی هاس همونی که توی قصه ها جز نقشهای اصلی بود. بعدشم این که اون رویای تابستونی چند سال پیشو یادت میاد؟ البته که نباید یادت بیاد روحتم ازش خبر نداره. اصولا روحت از هیچی خبر نداره. داشتم می گفتم، اون رویاهه بخار شد و رفت هوا. سرنوشت قشنگی نیست واسه یه رویا. از اون بدتر می دونی چیه؟ این که به لحظه های ایمان شک می کنم. لحظه هایی که آدم از ته دل مطمئن می شه یه چیزی اتفاق می افته. انگار از یه دنیای دیگه یکی میاد به دل آدم می گه مطمئن باش. نمی دونم، شاید این لحظه ها یه جور opportunity باشن. opportunity همیشگی که نیست. باید دودستی بهش چسبید و حفظش کرد. شاید این لحظه ها برای این هستن که به آدم بگن نگاه کن! همچین رویایی هم وجود داره. پاشو و واقعیش کن. می دونی؟ من ذاتا از اون آدمای بی خاصیتی هستم که فقط بلد بشینن یه جا و خودشونو باد بزنن و منتظر باشن. به قول مامان بزرگ خدابیامرزم: تنبل نرو به سایه، سایه خودش می آیه! من مصداق عینی این ضرب المثلم. حالا هم بله... منتظر نشستم که بلکه دری به تخته بخوره و جنابعالی این نیمچه قهرتونو تموم کنید، بعدشم به ارزشهای نهفته و مدفون در وجود من پی ببرید و ... بیا و دست بردار، دلم واست یه کمی تنگ شده.
خیلی بده که من شاعر نیستم؟ یا یه آدم صاحب نظر در امور زنان و اجتماع و سیاست؟ عیبی داره که هیچ علاقه ای به این جریان انتخابات ندارم، فمینیست هم نیستم؟ آمار اعتیاد و قتل و بی سوادی و ... رو هم نمی دونم. نه، اصلا هیچ توجیهی هم براش ندارم. یه چیزی تو مایه های گوسفند! اما هر کی ندونه، تو که می دونی اونجایی که ما هستیم یه چیزی پشت در منتظره، یه چیزی همیشه نزدیکه و در حال پرسه زدنه که بهش می گن مرگ. یه جورایی اینجور جاها ته دنیاس. فرقی نمی کنه اونی که اونجا خوابیده قاتل باشه یا شاعر، بی سواد باشه یا روزنامه نگار، معتاد باشه یا نباشه، زنشو کتک بزنه یا نزنه... ما می خوایم دست مرگ بهش نرسه. فقط همین و همین. و هیچکی جز خودمون نمی دونه که این کار چقد ترسناکه. چقد دردناکه. چقد سخته مثل جنگیدن با یه دشمن نامرئی. جسم آدما مال ماس، من روحشونو می سپارم به همه آدمای خوب دنیا. همه اونایی که هزارتا هنر دارن که من ازشون بی بهره ام. اینایی که گفتم توجیه بود؟ تو اینطور فکر نکن. باشه؟ مرگ مغز منو از همه چی خالی می کنه. از همه چی. مرگ رفیق خوبیه.
چه جدی شد این حرفا. اَه! دستام بوی پیاز میدن! امروز آشپزی کردم. غذاهه معمولی شد. حق نداشت با این همه وقتی که صرفش کردم چیزی کمتر از عالی بشه اما معمولی شد! من برای هزارمین بار اعلام می کنم که از آشپزی بدم میاد. از هرچی کارِ خونه اس بدم میاد. به قول دوست 37 ساله عزیزم خب پس تو چه حُسنی داری؟ یه کم از اونا بگو!
توی هفته پیش همه اش حس می کردم دارم از طرف دنیا تحویل گرفته می شم. بخاطر این بود که شام خونه مریم نازنین و آقای دکتر عزیز دعوت بودم. یکی از پسرای بی ربط کلاس که توی یه اکیپ نسبتا ضد دختر هم هست(!) اومد سراغم و ازم اشکالات درسی پرسید(اونم از کی؟!) بعدشم ازم خواست پایان نامه مونو با هم برداریم(جل الخالق!) وقتی پرسیدم چرا گفت چون می خواد یه کار خوب و حسابی بکنه!(خرکیف شدن منو خودت تصور کن لطفا). هفته پیش فهمیدم چندتا آدم جدید اینجا رو می خونن و در ادامه فهمیدم که با مهربونی بهم لینک هم دادن. اگه خودت وبلاگ نداشته باشی که بعید هم می دونم داشته باشی هیچوقت این حس خوبی رو که بهم دست داد نمی فهمی. چند تا چیز کوچولوی دیگه هم بود که یادم نمیاد الان. خلاصه که من کلی احساس تحویل گرفته شدگی داشتم و این مهم بود چون به ندرت پیش میاد این احساسو داشته باشم، اونوقت اومدم و دیدم که تو یه جورایی قهر کردی باهام.
فردا باید برم سمینار. یه سمینار تخصصی توی یه دانشگاه غریبه. احساس یه قطره بی اهمیت توی یه استخر رو دارم. حیف که مجبورم برم. تو اونجا نیستی. سر همون جای همیشگی هستی. من نمیام اونجا. و مثلا اگه بیام چی میشه؟ بگذریم... حیف! وقتی تو مسئول mortality reports بشی من دیگه اونجا نیستم!
راستی من آبله مرغون نگرفتم! گرچه تو خبر نداشتی که ممکن بود بگیرم. ولی خیلی باحال نیست که نگرفتم؟ به نظر خودم خیلی باحاله!
اوووووووه، چقد نوشتم برات. ببین یه خواهش، اگه خواستی همینطوری قهر بمون. هیچوقت هم واقعی نشو اما تو رو خدا یه لحظه هم حس یا فکر نکن که من آویزونتم! این شکلی بهش نگاه نکن. باشه؟
قربانت

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com