عجیب. آرام. یکنواخت.
این روزها می گذرند. روزهایی که خودِ خودِ زندگی هستند و آنها را زندگی نمی کنم.
نه شکایتی هست، نه غری، نه غم تازه ای.
فقط عجیب است چون آدمها در این روزها جابجا می شوند. نقششان برایم عوض می شود. از استاد به دوست. از دوست به دوست تر...
عجیب است چون زمین گرد است و آدمهایی که از هم دور می شوند، دوباره به هم می رسند.
عجیب است چون دخترک نمکینی که برایم آشنایی تازه است همان دخترک ابری سالهای قبل است که می خواست بچه بماند و بزرگ نشود. همان که انگار قسمت این است که اشتباهش بگیرم هر بار. او می داند. من نمی دانم. او می شناسد. من نمی شناسم.من می فهمم. او می خندد. و این عجیب است... ابرهای کنار رفته... دخترک درخشانتر از خورشید در نقشی تازه در کنار یک دوست عزیز... در نقش یک دوست عزیز...
عجیب است چون دلم با دیدن کسی تندتر می زند. می گویند از نشانه های عاشقی است. نظری ندارم فقط دلم تندتر می زند و این عجیب است...
عجیب است چون حسهای تازه ای وارد دنیایم شده اند. حسی مثل لمس خوشبختی و شادمانی دوستانی که 5 سال با هم زندگی کرده ایم. حس بدرقه کردنشان تا دم دری که به دنیای زندگی مشترک باز می شود. حسی مثل دیدن و لمس کردن یک تابلوی قشنگ خوشبختی...
عجیب چون هر روز آخر دنیا را مرور می کنم روی تختهای اتاقهای سفید رنگ. و آدمها، آدمهایی که حتما عزیز کسی هستند و الاکلنگ سواری می کنند میان ماندن و رفتن.
عجیب در پس زمینه ای آرام و یکنواخت. و روزهایی که می گذرند و خودِ خودِ زندگی هستند. فکر می کنم که زندگیشان نمی کنم. نمی دانم که این یعنی همان زندگی کردن.
خدا را شکر به خاطر تمام چیزهایی که دارم. و به خاطر تمام چیزهایی که ندارم...