شمارش معكوس  

 
سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۴

بعد از حدود 10 سال وسایل اتاق فسقلیمو عوض کردم. تخت خواب، میز توالت و پرده ها. تنها چیزی که یک لحظه هم به فکر عوض کردنش نیفتادم، کتابخونه ام بود. این کتابخونه برای من در زمره اشیا مقدس قرار داره. شاید چون اولین کتابخونه مستقلی بوده که برای خودم داشتم. کتابخونه ای که 10 سال طول کشیده که تا دونه کتاباشو با عشق خریدم. و با گذاشتن هر کدوم از کتابا توی این کتابخونه غرق لذت شدم. حس کردم حق ندارم خونه کتابامو عوض کنم. مطمئن بودم که اونا یه لحظه هم از این موضوع خوشحال نمی شن.
میز تحریر قدیمی مو هم رد کردم. همونی که یه کمد کوچولو داشت. همون کمدی که پر یادگاریهای بچگیم بود. نامه ها و یادداشتها و داستانهای کلوب قدیمیمون . قصه های ناتموم. بروشورهای تئاتر. نوشته های آدمایی که دوسشون دارم. برگای خشک و همه دفترای یادداشت روزانه ام که از 13 سالگی شروع به نوشتنشون کردم. کلید این کمد همیشه و همه جا همراهم بود. مثل کلید یه گنج کوچولو. گنجی که تماما به من تعلق داره. یه گنج خالص. خالص یعنی ناب. یعنی pure. یعنی چیزی که بهش ایمان داری. چیزی که بدون یک لحظه شک و تردید بهش افتخار می کنی و چیزی که مال خودِ خودِ آدمه. چیزی که فقط می شه از بچگی صاحبش بود. میز تحریره رفت. کمده رفت با کلیدش. و گنجینه منم پخش و پلا شد توی طبقه های کمدهای دیگه ای که کلید هیچ کدومشون هیچوقت همراهم نیست.
اتاقم خوشگل شده. اما یه جور بزرگونه ای خوشگل شده. من دلم واسه وسایل قدیمیم تنگه. دلم واسه اتاق بچگیهام تنگه. این شعر: یه روز یه خونه ای بود که تابستونا روی پشت بومش ولو می شد خورشید، درخت انجیر پیری که تو باغ بود همه کودکیهای مرا می دید، همیشه منو یاد اتاقم می انداخته. هیچوقت درختی نداشتم که زیرش بازی کنم و اون شاهد بزرگ شدنم باشه، اما همیشه حس کردم اتاقم به طرز مهربونانه ای بزرگ شدن منو زیر نظر داشته. این اتاق با همه وسایل قدیمیش شاهد ساعتهای طولانی رویابافیهای من بوده؛ شاهد غرق شدنم توی نامه ها و قصه ها و کتابهام، جوونه زدن و پا گرفتن امیدها و آرزوهام، نا امیدیهام، زمزمه های زیر لبی شعرای فروغ، هق هق های خفه گریه هام، همه لحظاتی که احساس خوشبختی و بدبختی کردم، دلتنگیهام، خوشیهام. این اتاق حتی وقتی من خواب بودم و نمی دیدمش، چشم از من برنداشته.
اتاقم یه جور بزرگونه ای خوشگل شده. جوری که مال زمان حاله. جوری که فقط و فقط مال یه دختر جوون می تونه باشه و بس. دلم خوشه به دیوارهاش که نمی شه عوضشون کرد. دیوارهایی که هنوزم انعکاس همه رویاها و شادیها و غصه های این ده سالو ازشون حس می کنم.

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com