شمارش معكوس  

 
شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۳

حرف، حرف، حرف. این روزا به هرکی می رسم برام حرف می زنه. حرفایی که فقط به خاطر شخص من گفته می شن. اگه بخوای فکر کنی این حرفا نشونه هستند، شنیدنشون مسئولیت داره. اولش ذوق زده بودم از این همه نشونه. از تجربه هایی که مهربونانه در اختیار من قرار گرفتند. از محبت آدمایی که می خواستند من اشتباهاتشون تکرار نکنم و محرمانه ترین احساستشونو باهام قسمت کردند. حالا یه کمی وحشت زده ام. می ترسم با وجود این نشونه ها راه درستو پیدا نکنم. می ترسم لایق این نشونه ها نباشم. می ترسم تنبلی و بی ارادگی ذاتیم - که فکر می کنم بدترین خصوصیاتم باشند- بازم به حس مسافر بودنم پیروز بشن.
خسته ام. از درگیری ذهنم خسته ام. مثل آدمی که همیشه داره نقشه سفر می کشه اما هیچوقت راه نمی افته خسته ام.
کاش می شد خدا رو بوسید. کاش خدا آغوش داشت. کاش خدا بیرون دنیا بود. کاش می شد روی ماه خدا رو بوسید*و توی آغوشش بیرون از دنیا یه مدت به خواب رفت...

* "روی ماه خداوند را ببوس" انگار اسم یه کتابه. کتابی که نخوندمش.

پ.ن1: دیشب خواب جن دیدم. یه جنِ دختربچه! یعنی یه دختر بچه جن. ترسیدما! اما کمتر از حد انتظارم. توی خواب هم از این موضوع تعجب کردم! هر کاری کردم دختر جنه باهام حرف نمی زد. کلا خوشم نیومد از خوابه. تعبیرش چیه؟

پ.ن2: یکی - یادم نمیاد کی- در مورد رشته پزشکی می گفت: آخه این چه رشته اییه؟ شب قبل از هر امتحان دانشجوهاش رو به قبله می شن!
هیچی. خواستم بگم تا حالا توصیف از این قشنگتر و رئال تر راجع به رشته ام نشنیدم.
چهارشنبه سوری بهتون خوش بگذره. ما که باز رو به قبله ایم. شما صفا کنید :)

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com