شمارش معكوس  

 
چهارشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۳

یادداشتی رو که مال منه و خودت نوشتی پاک می کنی! راستی چرا؟ اون یکی بلاگو تعطیل کردم. اینطوری انگار بار تصور تو و مسئولیت نوشتن یا ننوشتن برات از روی دوشم برداشته میشه. وقتی بهم خندیدی فکر کنم رفتم تا آسمون چهارم یا پنجم. تا آخر روز هر وقت یاد خنده ات می افتادم با خودم عین دیوونه ها می خندیدم.
اتفاقهای مهم زندگی آدم که شاید هم بشه بهشون گفت افتخار وقتی تک و منفرد باشند و ادامه پیدا نکنند فقط برای مدت کوتاهی دلپذیر و جذابند. بعد دیگه نمی شه هِی هر روز اونا برای خودت تعریف کنی و لذت ببری. مثل اینکه وقتی 13 ساله بودم توی یه مسابقه بین المللی نقاشی که توی ژاپن برگزار می شد مدال برنز بردم با یه دیپلم افتخار؛ اما دیگه هیچ نقاشی قشنگی نکشیدم. یا وقتی 10 سالم بود شروع کردم به شعر گفتن با وزن و قافیه درست ولی هیچ وقت شاعر نشدم. وقتی 12 سالم بود خبرنگار افتخاری سروش نوجوان شدم اما بعد از اون حتی یک مقاله هم ننوشتم. هفت سال توی یه مدرسه رویایی درس خوندم، اما حالا رویا دیدنو فراموش کردم. اولش توی دانشگاه خودمون بالاترین رتبه کنکورو با اختلاف زیاد با نفرات بعدی داشتم اما بعد حتی یک بار هم شاگرد اول نشدم! شدم دانشجوی مورد تحسین چندتا استاد سخت گیر و کار درست اما خودم کاردرست نشدم. تونستم تبدیل به دوست خانوادگی استاد بی نظیر و مورد ستایشم بشم اما ...
با مهره های قشنگ و رنگارنگ می شه بازی کرد اما فقط یه مدتی. بعد حوصله آدم از مهره ها سر میره. ولی اگه یه رشته داشته باشی که بتونی با کمک اون از این مهره ها یه گردنبند بسازی، می تونی این مهره ها رو همیشه کنار هم داشته باشی دور گردنت. اون رشته مهره ها رو به هم متصل می کنه. به مهره ها تداوم می ده، کنار هم پایدارشون می کنه. و زیباییشونو کنار هم به نمایش می ذاره.
می فهمی منظورمو؟ می خوام بگم دلم می خواد که برای من تو اون رشته ارتباط باشی. رشته ارتباط بین همه اتفاقها و افتخارها. رشته ای که جز پایدار و همیشگی زندگی منه.مثل یه موسیقی متن زیبا. جات خالیه. کم دارمت. می شه باز بهم بخندی جوری که حس کنم تا همیشه می مونی؟ می شه برام یادداشت بذاری و دیگه هیچوقت پاکش نکنی؟

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com