اولین تصمیم قبل از نوشتنم اینه که اکیدا غر نزنم. خود این تصمیم معلوم می کنه که تا ته این نوشته چه خبره!
***
هر هفته وقتی که زنگ می زنه به این فکر می کنم که چرا زنگ زده. دلش برام تنگ شده یا در قبال من احساس مسئولیت و وظیفه می کنه؟ گاهی بدجوری دلم می خواد بهش بگم ببین اگه بخاطر احساس مسئولیت و جبران گذشته بهم زنگ می زنی، دلم می خواد بدونی که حتی یک ذره هم به من مدیون نیستی. الهام می گه بی خیالش. نمی تونی اینو بفهمی که چرا بهت زنگ می زنه. پس بی خیالش. شاید راست می گه. ولی خب وقتایی که حرفی برای گفتن ندارم و فقط باهاش بداخلاقی می کنم این حس خیلی قوی میشه.
***
شاکر بودن بلد بودن می خواد. می دونستید؟ هر وقت یه اتفاق بدی می افته، یا آدمی رو می بینم که دچار سختیه یادم میاد که بلد نیستم شاکر باشم.
***
اتفاقهایی که مدتها منتظرشون بودم و به شکلهای مختلف تصورشون کردم درست وقتی می افتند که اصلا منتظرشون نیستم. و به اون شکلی که اصلا تصورشون نکردم، براشون برنامه ریزی نکردم. نمی دونم خوبه یا بد. شاید مهم این باشه که بالاخره اتفاق می افتند. اما گاهی اونقدر دیر که دیگه یادم می ره هیجان زده بشم.
یادمه یکی می گفت اگه رویاهاتو به کسی بگی دیگه اتفاق نمی افتند. یکی هم می گفت اگه به یه چیزی خیلی فکر کنی بالاخره پیش میاد(البته در مورد اتفاقای بد اینو می گفت) من ولی می ترسم اگه رویای چیزی رو داشته باشم یا به شکلی تصورش کنم، اصلا دیگه به واقعیت تبدیل نشه. گاهی واقعا نگران می شم. اون وقت دلم می خواد ذهنمو از هر فکر و رویایی خالی کنم و منتظر بمونم. یا شاید به خواب برم گرچه مثل زیبای خفته نیستم ولی شاید با تجسم واقعی رویام بیدار بشم! بی فکر و حرف پیش!
***
دلم می خواد حرفی واسه گفتن به خودم داشته باشم. راهی برای رفتن. و اشتیاق برای زندگی کردن. دلم می خواد خودم، خودمو سرگرم کنم، پرکنم. به خودم افتخار کنم و عاشق خودم باشم. منظورم دقیقا خودشیفتگیه! برای همه اینا به اراده ای احتیاج دارم که ندارمش.
***
سبکی خوبه، آفتاب ملایم و هوای خنک هم. لبخند خوبه، دیدن تایید چشمها و نگاه ها هم. داشتن اقتدار خوبه و صاحب اقتدار کس دیگری بودن از اونم لذت بخش تره.
نه، امروز غر نزدم...