|
شمارش معكوس   | ||
|
|
جمعه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۳
دارم واسه مامان که مریض شده سوپ می پزم.* واسه همین با اینکه چشمام دارن از کاسه درمیان اومدم بنویسم. نباید خوابم ببره.
نشستم کتاب "عادت می کنیم" نوشته زویا پیرزاد رو یکسره خوندم. نیم ساعت پیش تموم شد. فوق العاده لذت بردم. خیلی بیشتر از اونی که قبلش فکر می کردم. "چراغها را من خاموش می کنم" رو خیلی دوست داشتم. اما "عادت می کنیم" یه چیز دیگه بود. خیلی کشش داشت. خیلی نرم بود و خیلی خیلی ملموس. شدیدا به کسانی که نخوندنش توصیه اش می کنم. وقتی یه رمان فوق العاده فارسی می خونم خیلی بیشتر لذت می برم تا وقتی یه رمان خوب خارجی می خونم. این کتاب خیلی بیشتر به من چسبید تا مثلا "مادان بوواری" یا حتی "بیگانه" کامو! نگید قابل مقایسه نیستن من از نظر لذتی که بردم مقایسه کردم. دوستی دارم به اسم بابک که فکر می کنم حدود 10، 11 سالی – شایدم بیشتر – از من بزرگتر باشه. حدودا 4 سال پیش باهاش آشنا شدم. هیچوقت ندیدمش. اولین دوست یاهو مسنجریم بود. خیلی با هم چت کردیم. خیلی هم با هم تلفنی صحبت کردیم. من فسقلی تازه ترم اول دانشگاهمو تموم کرده بودم و اون چند سالی بود که فارغ التحصیل شده بود و پزشک عمومی بود. من براش از درسام غر می زدم و از محیط دانشگاه که اصلا شبیه تصوراتم نبود. بابک با صبر و حوصله حرفامو گوش می کرد و باز با صبر و حوصله باهام حرف می زد و راهنماییم می کرد. هنوزم نمی فهمم چرا و چطور با دختربچه ای که اینقدر از خودش کوچکتر بود صبوری می کرد. و شاید خودشم نمی دونه که چقدر توی زندگی من منشا خیر و نیکی شد. هم توی زندگی من، هم توی زندگی یه تعداد از آدمایی که کتابای فوق العاده ای رو که اون بهم معرفی کرده بود، بهشون هدیه دادم. دو سال می شد که از بابک خبر نداشتم می دونستم ازدواج کرده و قصد داره از ایران بره. چند وقت پیش از طریق ارکات همو پیدا کردیم. اینا رو از بابک نوشتم چون حس کردم جاش توی این صفحه محبوب من خالیه و من خیلی قدردانش هستم. گرچه خودش اینجا رو نمی خونه. بعد از دو سال وقتی نامه شو خوندم کلی خندیدم. نوشته بود: با قبل فرقی کردی یا نه؟ اونوقتا که خیلی می نالیدی! :) کافیه یه نگاهی به آرشیو اینجا بندازم و ببینم که خیلی می نالم الان هم. فقط یادم رفته بود از اولم که رفتم دانشگاه این عادت شریفو داشتم! توی دلم شوق به زندگی رو یا بهتره بگم شوق به تجربه رو حس می کنم. دلم می خواد اشتباهام هر روز کمتر بشن. رویام اینه یه روز بیاد که از خودم احساس رضایت کنم. و بعد زمانی از راه برسه که اونقدر محکم باشم که به آدمای دیگه کمک کنم تا حس کنند در جهت تکامل قدم بر می دارند و از خودشون راضی باشند. دیدید توی یه مقاطعی از زمان آدم برای خرابکاری های خاصی مستعد میشه و پشت سر هم دست گلهای مشابه به آب می ده؟ من که خیلی اینطوریم. برم یه سر به سوپم بزنم. این هفته سه بار به طرز فجیعی غذا و قابلمه رو با هم سوزوندم! ---------------------------------- * نخیر! خل نشدم، خوشی زیر دلم نزده، بی خوابی هم به سرم نزده که نصف شب رو واسه سوپ پختن انتخاب کردم. این مامان خانوم من هیچوقت نمی ذاره آدم براش کاری انجام بده یا یه کم کمکش کنه. برای همین مجبور شدم وقتی خوابه دست بکار بشم! پ.ن.1: آخرش از صدای تلق و تولوقی که توی آشپزخونه راه انداختم مامان بیدار شد و اومد. من آخر کاری برای خوشمزه شدن سوپم تصمیم گرفتم توش آبغوره بریزم. مامان که اومد و بطری آبغوره رو روی کابینت دید با تعجب گفت نصف شبی شربت آلبالو می خوای چیکار؟! منم گفتم: این شربت آلبالو نیست که، آبغوره اس. مامان با چشمای گشاد نگام کرد و گفت: نه! شربت آلبالو اِه! ریختیش توی سوپ؟! من با حیرت عین منگلا نگاش کردم و سرمو تکون دادم. مامان از خنده ترکید و منم پشت سرش. ولی باور کنید من خودم بطری رو بو کردم، بوی آبغوره می داد به گمونم. فقط چند قاشق که توی سوپ ریختم، بعد چشیدم دیدم مزه سوپ عوض شده ولی ترش نشده، فکر کردم چه آبغوره بی خاصیتیه و گذاشتمش کنار! :))))))))))))))) پ.ن.2: شخصیت "سهراب زرجو " توی کتاب "عادت می کنیم" خیلی منو یاد تو می ندازه دوست 37 ساله عزیزم! |
|