شمارش معكوس  

 
چهارشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۳

بدون اینکه حواسم باشه داشتم یه آهنگی رو زیر لب تکرار می کردم. یهو متوجه شدم که یه آهنگ قدیمیه، مال همون موقعهایی که خیلی دوستت داشتم. بعد یاد تموم کارهایی افتادم که سخت بودن و دوستشون نداشتم و فقط بخاطر دوست داشتن تو انجام داده بودم. بعد فکر کردم الان دیگه امکان نداره هیچکدوم از اون کارا رو بخاطرت انجام بدم. بعد فهمیدم برای فرار کردن از هر کاری که به تو مربوط میشه حتی برای خودم هم هزار تا بهانه میارم. و بعد... باز فهمیدم که دیگه دوستت ندارم.لا اقل مثل قدیما دوستت ندارم.
اما این بار همین جا متوقف نشدم. بعد از خودم ترسیدم یه کم. بعد به خودم گفتم بگو ببینم تو بیوفایی؟ چطوری اونایی رو که دوست داری کنار میذاری؟ چطوری اینقدر نسبت بهشون بی تفاوت میشی؟ یه جور بی تفاوتی بی رحمانه...
بعد به خودم جواب دادم: نه زود، نه راحت! بعد اما این جواب باعث نشد که دیگه از خودم نترسم، انگاری سرمای اون بی تفاوتی بی رحمانه رو ته وجودم حس کردم!
بعدشو دیگه نمی دونم...


پ.ن: O Captain! My Captain

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com