4 
میریم یه خونه مکعبی سفید توی یه سرزمین معتدل پیدا می کنیم. مکعب بودنش خیلی مهمه. شیروونی هم باید داشته باشه. اما مهمتر از همه اینا باغ اطراف این خونه اس. یه باغ بزرگ نه خیلی البته. با یه جوی آب. دورش باید از اون پرچینای چوبی داشته باشه و از پرچیناش هم گل آویزون باشه! شبا توی خونه پشت پنجره روی یه صندلی ننویی میشینیم و کتاب می خونیم. غروبا توی باغ قدم می زنیم و نفس می کشیم خیلی عمیق. بعد ازظهرا دامن بلند می پوشیم ، دستکش بلند دستمون می کنیم و باغبونی می کنیم. با همه گلها و درختامون هم حرف می زنیم. و صبحها نقشه باغچه هامونو می کشیم و دنبال بذرها و تخم گلهای مختلف می گردیم. توی این خونه بالاخره شاید قبل از مردن آشپزی هم یاد بگیریم. و برای پسرها و دخترهای کوچولویی که گاهی عصرا به دیدنمون میان شیرینی بپزیم!