|
شمارش معكوس   | ||
|
|
جمعه، آذر ۱۳، ۱۳۸۳
فراتر از بودن *
برای دخترک ساکن اتاق، برای صدای تسلیم و پر از بزرگی و آرامشش، برای سکوتش، برای دنیای جدیدش که غم در آن را گشوده و با آرزوی روزهای گرم و روشن برای آینده ، که می آیند، می آیند... در حین پیاده روی برایت می گویم که قصد دارم کتاب بعدی ام را درباره تو، فقط درباره تو بنویسم. تو لبخند می زنی و من می گویم حتی اولین جمله اش را هم می دانم: « من اگر این زندگی را پاس می دارم، برای آن است که تو هستی» می ایستی و می پرسی:« و اگر من دیگر در این زندگی نباشم، آن وقت چه می نویسی؟» پیش از این که درباره سوالت فکر کنم، پاسخ آن به ذهنم می رسد. بی آن که بخواهم آن را مهار کنم، می گذارم بیان شود. این پاسخی نیست که مرا قانع کند، ولی مهم نیست، من عادت دارم بگذارم مطالب همان طور که هستند، در آشفتگی کلام، بیان شوند. می گویم: « اگر تو روزی دیگر در این زندگی نباشی، من باز هم آن را دوست خواهم داشت.» تو قهقهه می زنی و با شادی می گویی: « اینطوری خوب است. اینطوری خیلی بهتر است...» من به برف سفید نگاه می کنم. من به برف سفید نگاه می کنم و رزهای سرخ را می بینم. من به این برف آخر سال نگاه می کنم و گلهای خانه خواهرت در سن اندراس را می بینم. امروز بوته رز، پیچک سیاهی بیش نیست. با این حال، من به رزهای سرخ فکر نمی کنم، من آنها را می بینم. از همین حالا، سرخی شان را ، شادیشان را می بینم، و تابستان را که خیلی دور نیست و وسعت چمنزارهای سبز را. من آنچه را هنوز وجود ندارد، می بینم، آن چه را که خواهد بود. من در چله زمستان، شب تابستانی را می بینم. من آوازهایی را می شنوم که تو دیگر نخواهی شنید. بر بلندترین شاخه ، بلبلی می خواند، بلبلی می خواند. و قلب تو شاد است و قلب من گریان. نه ژیسلن قلب من نمی گرید، شاید هم چرا. اما زیر این اشکها، لبخندی است. همان طور که زیر این برف سفید، رزهای سرخ هستند. در این زندگی هیچ چیز بیهوده نیست. در این زندگی هیچ چیز بسته به ما نیست. این زندگی به ما اهدا شده و به همراه آن بسیاری چیزهای دیگر. خیلی بیش از آنچه روز مرگمان از دست می دهیم. من زیر خروارها برف سیاه، احساس سبکی می کنم. من در این لحظه که این کتاب را می بندم، لبخند می زنم. زمانی باید سخن گفت و زمانی باید خاموش ماند. من این زمستان را در سکوت خواهم گذراند. فقط در سکوت می توان به رز سرخ نزدیک شد. در قلب من پیچک سیاهی است. صبر می کنم تا آن به سرخی و روشنی تغییر رنگ دهد. من نسبت به مکانی که تو در آن هستی، هیچ شک ندارم تو در قلب رزهای سرخ مخفی هستی. وقتی به آرامگاه می روم، به مزارت نگاه می کنم. پر از اسم است. در آن لحظه به هیچ چیز فکر نمی کنم. تنها چیزهای پیش پا افتاده و مبتذل از ذهنم می گذرد. به خودم می گویم تو اینجا هستی. دو متر زیر پای من، شاید هم سه متر. درست یادم نیست. آنچه را فکر می کنم باور ندارم. و ناگهان، وقتی رویم را بر می گردانم، تازه تو را می بینم، در دامنه و وسعت چشم انداز، در زیبایی بی نظیر زمین و آسمان. تو در پهنای افق هستی. من وقتی پشتم را به آرامگاهت می کنم، تو را می بینم. بسیار خوب ژیسلن، بسیار خوب: من همچنان این زندگی را که تو دیگر در آن نیستی، پاس خواهم داشت، همچنان آن را دوست خواهم داشت. هر روز بیش از پیش آن را دوست دارم و با چنین عشقی باید آواز سر داد: در کِلِر فونتن، بر پله های قصر، برگ بوها چیده شده اند، من باز هم به دنبالشان به جنگل می روم. جیرجیرک اگر خواب است، نباید رنجاندش. آوای بلبل روزی، خواهد کرد بیدارش. ------------------------------------------------------------------------------- * کریستین بوبن |
|