حساب فصلها را گم کرده ام. آنوقت عصر انگار تاریک و روشن هوا خیلی ملایم توی گوشم می زند و از خواب می پراندم.
فقط یک عصر پاییزی می تواند آدم را اینطور دلتنگ داشتن کسی کند. کسی که پر رنگ باشد و بماند و از همه برایم مهمتر باشد. کسی که در یک عصر پاییزی، یا نه در همه عصرها، به یادم بیفتد و حضورش را یادآوری کند. دلتنگ دیدن کسی شدم امروز عصر که نمی شناسمش. برای همین بود که پنجره کوچک حصارم را گشودم و نگاهی به بیرون انداختم. امیدوارانه نه اما مشتاق...