لادن گفت: دور و برمون پر از آدمای خوبه. من با تمام وجود گفتم آره.
آره. هزار بار آره. هنوز یک سال نشده و من چهار تا آدم تازه و عزیز دور و بر خودم دارم. چهار نفر که محکم توی زندگیم قدم گذاشتند و تغییرم دادند.
اولی خیلی دور نبود، همین جا با واسطه یه دوست باهاش آشنا شدم. پسرکی که هر روز زیباییهای زندگی رو بهم یادآوری می کرد و میکنه. پسرکی که قاصد مهربونیه و واسطه خیر برای آشنایی با یه فرشته.
فرشته من هفت هزار مایل دورتر بود اما پر کشید و خیلی نرم، مثل دل بزرگش، اومد و نشست وسط زندگیم. کی می تونه ادعا کنه که آغوش یه فرشته رو تجربه کرده؟ من! یکی از باشکوه ترین و لذتبخش ترین تجربه های زندگیم بوده و هست. نداشتن و نشناختنت حسرته فرشته من، می شنوی؟ گرمای بودنت از اون سر دنیا همه این هفت هزار مایل رو برام گرم می کنه. می فهمی منظورمو؟ دل گرمت همه دنیا رو گرم می کنه برام. از تو و پسرک درس دوست داشتن می گیرم.
سومی آقای دکتر عزیزه. توی قصه زندگی من شده اون هدهد دانا. توی شهر سردی که آدمای نزدیکش هم یه جورایی غریبه اند، آقای دکتر عزیز آشناست. یه آشنای عاقل و ارزشمند.
آخرین نفر تازه از راه رسیده. یه خانوم دکتر کوچولو ونازنین و دوست داشتنی. خیلی ساده و صمیمی. می دونم که اومده تا مثل اون سه نفر دیگه چشمامو باز کنه. اومده که بمونه.
دور و برم پر از آدمای خوبه. آدمایی که نشونه اند. می شنوید آدمای عزیزم؟ من بخاطر داشتنتون قدردانم. با تمام وجود. از ته قلبم.