امروز عصر دوباره پاییز شد. یکی از نشونه های پاییز اینه که دستای من اونقدر یخ می کنند تا بی حس میشن.
خنده دار نیست که تو بهم می گی حق ندارم دیر به دیر جواب نامه هاتو بدم؟ حق ندارم که حس سلام رو از تو و خودم بگیرم؟ خنده دار نیست که تو برای حق من تصمیم می گیری؟
دستای من یخ می کنند. مثل پارسال. دلم می خواد هق هق گریه کنم. حوصله تو ندارم. حتی اگه برات یکی از عزیزترین آدمای دنیا باشم. من غمگین نیستم. اصلا. فقط هر جور راحتم رفتار می کنم. فعلا راحتم که ازت بی خبر باشم! حالت رو هم نپرسم. حالا منو بذار توی منگنه. بشین و برام توضیح بده.اما من که توضیح نخواستم. دلم هم نمی خواد چیزی رو برای تو توضیح بدم. آدم نمی تونه همیشه هر حرفی رو که توی دلش هست بگه. اینو امروز فهمیدم. برای اولین بار نتونستم اونی رو که واقعا توی دلم بود بهت بگم. یه لحظه چهره سرزنش بار نیوشا اومد جلوی چشمم که از حرف زدن منعم می کرد. بعدش هم یاد حرف هدیه افتادم که گفت مواظب باشم حتی شده ناخودآگاه تلافی نکنم و بهت فرصت بدم. باشه. فرصت مال تو. وقتش که بشه می رم. آروم آروم که یه وقت دلت آسیب نبینه. دل زخمی تا مدتها بدقلقی می کنه آخه. سعی می کنم جوری برم که حس از دست دادن نکنی.
همین که دستای من یخ می کنند کافیه. بذار لا اقل دستای تو گرم بمونند...