در تنهایی خود نشسته ام
و حواسم نیست که دنیا با من است
مطمئن نیستم شعر رو درست نوشتم یا نه. دلم خواست چیزی بنویسم که کلی باشه. یعنی مربوط به آدم خاصی نباشه یا حس خاصی. و در عین حال همه آدما و همه حسها رو در بر بگیره.
زندگی روونیه. وقتی هیچ کس خیلی پر رنگ نیست. و آدما خیلی کم رنگ هم نیستند. وقتی فکر و خیال اضافه ای نیست که محکم و عمیق توی ذهن آدم جا خوش کنه. زندگی زنده ایه. وقتی زیر نور زرد و نارنجی مایل که با گرمای ملایم بهم می تابه اونجایی هستم که باید. وقتی با شادی، که نه کمه نه زیاد اما عمیق و پایداره، حرکت می کنم. نه تند، نه کند.
کشف این که دنیا با منه وقتی احساس تنهایی می کنم، و حس اینکه تنهام در عین حال که دنیا با منه، فوق العاده اس. آدما به فردیت احتیاج دارن در حالی که غرق روح جمعیند.
همینطور که توی زیباییها و زشتیها قدم می زنم، احساس زنده بودن می کنم. احساس نادانی و بعد در هر قدم ذره ای دانا شدن. و باز نادانی و ...
من مسافر خوشبختی هستم.
(این نوشته مال هفته پیش بود!)