شمارش معكوس  

 
جمعه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۳

یهو احساس کردم یه سیلی خورد توی گوشم. انگار از خواب پریدم. انگار توی همه روزهای گذشته دنیا حرکت کرده و من سرجام وایسادم و با چشم باز رویا دیدم.
بار آخر بود این بار. بار آخر. بار آخر. بار آخر. بار آخر... بذار اونقدر بگم که معنیشو بفهمم. آخرین شانس تو بود برای عبور از این در و اگه نگذشته باشی... اونوقت تو هم تموم میشی. مثل همه اونای دیگه ای که دوست داشتمشون و روزها و شبها ازشون خالی شد. می دونم که اگه عبور نکرده باشی هر کاری هم که بکنم نمی تونم نگهت دارم. و یه مدت که بگذره دیگه هر کاری هم نمی کنم یا در واقع هیچکاری نمی کنم. اونقدر بی حس بودم که معنی بار آخر رو نفهمیدم. برای همین بود که برات دعا نکردم؟
از دست دادن دوباره ات هم سخته؟ نمی دونم. نمی فهمم. بس که ازت دورم. بالاخره نفهمیدم که بخشیدمت یا نه! ولی فرض کن که نباشی. هیچوقت. اصلا. قرار هم نباشه که برگردی. هیچوقت. اصلا. یعنی بازم دلم برات تنگ میشه؟
تو می تونی بهم بگی چرا من دیگه معنای بار آخر رو نمی فهمم؟

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com