شمارش معكوس  

 
جمعه، مهر ۰۳، ۱۳۸۳

تلفن زنگ زد. صدایی خبر داد که از در عبور نکردی. چشم از مقاله ها برنداشتم اما چند ثانیه مکث کردم. آهی کشیدم و همانطور که به صدا گوش می کردم برگشتم سر خواندن مقاله ها. تند و تند و بی هدف. برای فراموش کردن عبور نکردنت، ندیدنت، رفتنت. برای فراموش کردن نبودنت.
تمام شدی عزیز من. تمام شدی؟ واقعا؟ چطور عبور نکردی؟ چطور؟ چطور؟ این در که برای همه باز است. یادت می آید می گفتی همیشه بی موقع سرزنشت می کنم؟ این بار هم همین طور است. بی موقع است و بی فایده. دیگر چه فرق می کند از تو سوال کنم، وقتی در به رویت بسته خواهد شد؟
می بخشی من را؟ می بخشی که دعا نکردم برای عبورت؟ که تنهایت گذاشتم در روزهای سخت؟ که دستم را به طرفت دراز نکردم؟ که به موقع سرت داد نزدم در اشتباهی؟ می بخشی؟
شکی نیست. تو همیشه می بخشی اما از کجا مطمئن باشیم هم من و هم تو که ماه ها و سالها بعد من را بخشیده ای یا نه. مگر من که فکر می کردم بخشیدمت بخاطر تمام روزهای تلخ تنهایی و عذاب، واقعا بخشیدمت؟ نمی دانم...
عجیبست نمی فهمم چرا هنوز از تو فرار می کنم. از فکر نبودنت. از فکر بودنت. از فکرت.
قرصهایم دارند تمام می شوند. هیسسسسسسسسسس! هنوز هم حق نداری حرفی بزنی راجع به آن زخم کهنه و این قرصها. نه امروز و نه هیچ روز دیگری ارتباطشان را نخواهی فهمید.
من بی اعتنا، بی توجه، بی تفاوت از کنارت گذشتم و هنوز هم می گذرم انگار. باور کن که این گذر دست من نیست. اختیاری بر آن ندارم. زخم، دل را سخت می کند؟
حرفی نمانده. یا اگر مانده من نمی توانم بگویمش.
خدانگهدار عزیز من. راستی عجیب نیست؟ هنوز هم معنای بار آخر را نفهمیده ام!

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com