شمارش معكوس  

 
چهارشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۳

ديشب براي سومين بار رفتم "شبهاي روشن" ديدم.
---------------------------------------------
من مي تونم وقتي شما نمياييد جور ديگه اي احساس مفيد بودن كنم. مي تونم برم يه درمانگاه ديگه. مي تونم به دكتر ديگه اي كمك كنم يعني توي اون دو ساعت لا اقل به درد يه كاري بخورم. كاري مثل نسخه نوشتن يا باز كردن ويال يا حتي گواهي استراحت نوشتن. كارايي كه وقتي پيش شما هستم انجام نميدم. مي تونم برم توي اورژانس چهار تا دونه بخيه بزنم اينطوري ظاهرم مفيدتره. اما نمي دونم متوجه شديد يا نه استاد عزيز، توي اين شهر سرد كه تابستوناش پر قاصدكهاي رقصانه، من به پيغام و نشونه احتياج دارم. به يه دوست خوب. يه آدم بزرگ خوب. براي همينه كه توي بعد از ظهرهاي گرم و پر خواب، نيمه مشتاق و نيمه شرمنده به سراغ شما ميام و باعث خستگيتون ميشم. تا حالا اينو فهميديد استاد عزيز؟
---------------------------------------------
خورشيد خانوم يه حرف فوق العاده اي زده كه اين روزا خيلي وصف حال منه و بهم مي چسبه: مهم تنهايي نيست. هر جور كه فكر كني آدم تنهاست. هر جا كه باشه تنهاست. مهم اينه كه با اين تنهايي چطور كنار بياي. كه توي اين تنهايي چيكار كني.
گاهي يادم ميره كه تنهايي يه موضوع طبيعيه. اونوقت دچار خشم و اندوه ميشم. از آدماي دور و برم بدم مياد. بعد وقتي به خاطر ميارم كه تنهايي هميشه هست و مهم بودنش نيست، حالم كلي بهتر ميشه.
فقط دلم براي داشتن دوستاي قديميم كه شبيهم بودند و حرفمو مي فهميدند تنگ شده. روحم دنبال ارواح آشنا مي گرده انگار.در كنار ارواح آشنا خيلي قشنگتر ميشه با تنهايي كنار اومد.

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com