بي تفاوت شدم. چه فرق مي كنه اينو بدونم يا ندونم. مگه چيزاي ديگه اي كه در مورد خودم فهميدم باعث شد كه تغييري بكنم؟
ازم تعريف مي كنه. جلوي همه. خيلي زياد. شك مي كنم اين كه داره مي گه منم؟ مي گه به آينده ام اميدواره. مي گه بالاخره يه نفر پيدا شده كه باعث دلگرميش بشه. من همون موقع خوشحال شدم بعدشم يكي دو روز خوشحال موندم. البته همون روز عصر بهش گفتم كه من واقعا چيزايي كه اون گفت نيستم. و اينكه بهم لطف داره. گفت نه، واقعيتو گفتم. خوشحالي نداشت ديگه. هر كي ندونه خودم كه واقعيتو در مورد خودم مي دونم.
هفته پيش سعي كردم حرف بزنم و ازش انتقاد كنم. مثل هميشه يه جواب آماده برام داشت. بهم گفت كه بي تفاوتي يه دامه. گفت كه آدماي باهوش زودتر توي دام مي افتن. گفت حواستو جمع كن داري بي تفاوت مي شي. اما من حتي برام مهم نيست كه بي تفاوت نباشم. از همه آدما فرار مي كنم. همه همه شون. دلم نمي خواد روشون وقت و انرژي بذارم. دوست دارم شبيه استادم باشم. دوست دارم همه حركاتشو، حتي نگاهشو تقليد كنم. دوست دارم صاحب همه علمش باشم. برام مهم نيست كه تشويقم مي كنه يا تنبيه. فرقي نمي كنه. من فقط مي خوام بهتر باشم. به شكلي كه اون بهتره، بهتر باشم! بقيه اش اصلا مهم نيست. من بدجوري متوجه خودم هستم. فقط خودم!