شمارش معكوس  

 
جمعه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۳

آشتي كنان

خب نتيجه طلبكار بودن از خدا اين است كه از چهارشنبه گذشته هر روز يك هديه دريافت مي كنم!
مي فهمم كه ديگرمحور هستم. درست متضاد خودمحور. از همه محورهاي عزيز اين 22 سال متشكرم. ادراك بي نظيري است. قرار است روزهايم را زير و رو كند؟
شنيده بودم كه باران شيشه ها را هاشور مي زند. شايد از خودم شنيده بودم! روزيست با شيشه هاي هاشور خورده از قطرات درشت باران. شيشه واقعي. هاشور واقعي. باران واقعي. روزي با دو رنگين كمان. دو رنگين كمان واقعي در كنار هم.
دروغهايم كم مي شوند. ابراز احساساتم زياد. هيچ احتياجي به توضيح نيست عزيز من. من كاملا بدون توضيحهاي تو راحتم. خوب شد كه به دنيا آمدم. فرصتي شد برايت كه به ديدنم بيايي. با هديه اي كه بايد به من ثابت كند تو به فكرم بوده اي. نگران بوده اي. عذاب وجدان داشته اي. و به من هم مثل تمام چيزهاي ديگر مربوط به اين دنيا علاقه اي نداري!
زبان باز مي كنم! با اعتماد به نفس تمام! گوش كنيد آقا براي بودنتان در اينجا دليلي وجود دارد. بايد پيشرفت كنيد. لطفا از دستش ندهيد. اين چيزي است كه من بايد به شما ياد بدهم، در مقابل همه چيزهايي كه در سكوت از شما ياد گرفته ام. جوابم را با لبخند نيمه پخته و نيمه متعجب مي دهيد با يك نگاه عاقل اندر سفيه بزرگسالانه آقاي دكتر عزيز؟ خب من هم مي خندم. اينجا را بهتر از شما بلدم آقا. كي فكرش را مي كرد؟
عزيز من به اين دو قلب متصل به زنجير نقره اي نگاه كن. يكي صورتي، يكي نقره اي. قلب صورتي قلب توست. لطيف، شيرين و با انحناهاي ملايم. نرم و صاف. با يك محور محكم و قابل اطمينان. بله قلب صورتي بي شك قلب توست. قلب نقره اي اما قلب من است. سرد و سخت، با گوشه هاي تيز. بدون لطافت و محكم. ممنونم عزيز من به خاطر اين قلبها. قلب نقره اي من كنار قلب صورتي تو زيبا مي شود.
من 22 سالگي را تمام مي كنم." آخي!" اين جواب 37 سالگي است! تجربه خوب است. بله مطمئنم كه خوب است آنقدر كه باعث مي شود كسي كه نميشناسم رمز عبور را درست بگويد "روزي مي ميري كه ديگر كاري در اين دنيا نداشته باشي." خوش آمديد 37 ساله’ با تجربه’ غير منتظره. براي دوستيتان سر ِ لذتِ آميخته با تعجب و تحسين خم مي كنم.
محبت تو بي جواب مي ماند. اين نشانه بدي من نيست. گفته بودي در دوست داشته شدن غرق شوم و نگران پاسخ دادن نباشم. من گاهي غرق مي شوم در جمله هاي تو، در گذاشتن گاه و بيگاه دستهايم در دستانت، در تماس ناگهاني و مهربان لبانت بر دستم، در توجه هاي منحصر به فردت. من هيچ پاسخي ندارم. بي پروا شده ام؟
برادر معلم محبوب من مي ميرد. يعني خودش را مي ميراند! قصه ها واقعي مي شوند. دختركان واقعي هم محكوم به تحمل رنج دختركان قصه ها هستند. صفحه سياه معنا پيدا مي كند. خنده ندارد. براي همين چند قطره اشك به تندي روي بالش مي افتند. چند خيابان آنطرف تر هم اشكها سر مي خورند. حالا اجازه دارم كه بگويم دوست داشتن وحشتناك است؟
ستاره ها هستند. باران هم هست. آشتي كنان همه دنياست.
-----------------------------
پ.ن: اينم از تلفن سينا! اين هفته چه خبره؟!

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com