شمارش معكوس  

 
چهارشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۳

روزهاي بهاري امسال كش مي آيند. پر از اتفاق و خبر هم كه باشند فرقي نمي كند. من تاريخ فلسفه مي خوانم. لباس سبز رنگ مي پوشم. كسي را كه آنجا زير پارچه هاي سبز رنگ خوابيده است تماشا مي كنم. پوست، عضله، استخوان جمجمه، پرده هاي مننژ. با مته مي توان به مرز بدن رسيد: مغز. خون، بوي سوختگي، شكافتن. شايد لال شود. قبل از آنكه بيهوشش كنند مي توانست حرف بزند. بعد از اينكه به هوش بيايد شايد ديگر هيچوقت نتواند. هيچوقت؟ چقدر ديگر وقت دارد؟ 3 يا 4 سال؟ من فلسفه مي خوانم. و هر زمان كه بخواهم از اينجا بروم منتظر آدمهاي سبزپوش و اتاقهاي سبز رنگ نمي مانم. من قوانين بي رحم اخلاقي را زير پا مي گذارم.
"عقايد يك دلقك" مي خوانم. نزديك ترين و عزيزترين دوست تمام زندگيم به آن سر دنيا خواد رفت. چيزي به همه ناگفته ها اضافه خواهد شد. پايدارترين روشني من، بخش بهتر وجودم به سفر خواهد رفت.
من "منطق صوري" مي خوانم. كسي خبر مي آورد كه او را ديده است. آمدن و رفتنش نشانه است. شك نمي كنم. دلم تنگ مي شود. منطق صوري مي خوانم براي رفع دلتنگي! براي احترام به نشانه ها، براي احساس پيشرفت!
مي خوانم. شايد تا از بودنم راضي باشم.روزها كش مي آيند. تولد غم انگيزي است. 22 سال تمام. هيچ چيز مرا راضي نمي كند. لحظه ها را پر نمي كند. وجود ثابت و پايداري را مي خواهم متعلق به خودم. مي خواهم و نمي خواهم. مي ترسم كه اين آخرين درمان هم درد را دوا نكند!

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com