امسال بوي تولدم نيومد. نفهميدم چرا.
توي آخرين روز بيست و دومين سال، اتفاقاي عجيب و غريبي مي افته كه ظاهرا به نظر ساده ميان.
شديدا "آقاي دكتر عزيز" خونم افتاده پايين. نمي فهمم چي ميشه كه امروز 4 ساعت مي بينمش. دهنم از ذوق بسته نميشه.
اندوه قديمي اينه كه اوني كه عزيزترين و نزديكترين دوست تمام اين بيست و دو ساله، به يادم نباشه، نخوادم. امروز عصر زنگ ميزنه. ساعتها باهام حرف ميزنه. بخش زياد و ظاهري اندوه رو پر ميده.
همين چند دقيقه پيش آن لاين ديدمت. تو ديوانه شدي؟ چرا اينقدر عجيب غريب و مهربون شدي؟ بايد ببينمت و گرنه بيست و دومين سال تموم نميشه. نميشه و نبايد پايان بيست و دومين سال خالي از تو باشه. تو كه هر اتفاقي هم كه بيفته تنها و عزيزترين برادر من هستي.
شمعها رو فوت كردم. چند ساعتي جلوتر. آرزوهام بايد برآورده بشن. خدا هم بايد به آدم كادوي تولد بده ديگه!