شمارش معكوس  

 
جمعه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۳

غرآلود، غم انگيز

رفتم نمايشگاه. كلي كتاب خوب براي خودم خريدم. از اين جهت عالي بود.
ولي وقتي اومدم خونه ديدم خبري از كتاب غزليات شمس نيست. من مي خواااااممممممش :(
هيچوقت نمايشگاهو اينطور پر از آدمهاي بي ربط نديده بودم. 20 دقيقه طول كشيد تا از پل عابر جلوي در شمالي رد شدم. تا حالا هيچوقت از بودن در جايي اينطور عذاب نكشيده بودم. عذر مي خوام ولي دروغ چرا توي دلم تمام عناصر ذكور مرده و زنده رو از اول تاريخ به فحش كشيدم!
خيلي غم انگيز و دردناكه، به معناي واقعي كلمه غم انگيز و دردناكه، كه وقتي جايي ميرم آخرش آرزو كنم كاش يه پسر يا مرد همراهم بود. نمي فهمم آدما چطور به خودشون اجازه ميدن اينقدر راحت حقوق همو زير پا بذارن.
وقتي مي خواستم از پل بالا برم از دوستم عقب موندم. بهم گفت بيا جلو. گفتم بي خيال نمي تونم كه مردمو هل بدم، اونطرف خيابون مي بينمت(خاك بر سر ادب و بي عرضگيم كنند!) در همين حال هي تصادفا! از آقايون محترم تنه مي خوردم. يه پسره كه قيافه اش به آدما مي خورد جلوم بود. برگشت و گفت نبايد از دوستتون عقب مي مونديد بياييد جلوي من. گفتم مهم نيست. گفت يه نگاه به آدماي دور و برتون بندازيد. بياييد جلو. بعد برام راهو باز كرد و خودش پشت سرم راه افتاد. من خنگولم برگشتم ازش تشكر كردم. بعد يارو دستشو گذاشت پشت من كه مثلا از وسط جمعيت هدايتم كنه. با خودم گفتم خب سعي مي كنه كمكم كنه. بعد كم كم يارو دستشو انداخت دور شونه بنده. منم كه هيچوقت خدا روسري روي كله ام بند نمي شه، اون وسط روسريم هم افتاد. يارو گفت اي واي روسريت افتاد بعدشم با اون يكي دست روسريمو سرم كرد!!! گفتم آقا ول كن شما به روسري من چيكار داري؟ من خودم مي تونم برم لازم نيست شما راهنماييم كني. گفت محبتم به شما نيومده. گفتم نخير نيومده. سعي كردم ازش جلو بزنم؛ نشد. دوباره دستشو انداخت دور شونه امو گفت دور و برتو نگاه كن، همين ريشو اَ رو ببين. گفتم لازم نيست شما نگران من باشيد.
در اين مواقع خيلي بي عرضه ميشم. اصولا بلد نيستم صدامو بلند كنم. براي همين عين بدبختها خودم به دوستم رسوندم و گفتم تو پشت من بيا. برعكس من دوستم هم خوب داد مي زنه هم خوب فحش ميده! برگشت سر آقاهه داد زد. چند تا بد و بيراه به آدماي اطراف گفت، يك جا هم بين خودش و يه خانوم براي من باز كرد. بالاخره از اون پل لعنتي اومديم پايين.
اگه وسط خيابون نبودم و مجبور نبودم توي اون شلوغي دنبال تاكسي بگردم حتما مي زدم زير گريه. براي بي دست و پاييم. براي اينكه يه آدم غريبه به خودش اجازه داده بود حريم شخصي منو زير پا بذاره و من هيچي بهش نگفته بودم. براي اينكه در نهايت آرزو كرده بودم كاش يه دوست و آشناي پسر همراهم بود. براي اينكه اين ماجرا امروز و هر روز جلوي در يك مكان فرهنگي اتفاق مي افته.

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com