تصويري بود كه همين امروز صبح به يادش آوردم.
من برادرزاده كوچولوتو در آغوش گرفتم و روي كاناپه نشستم. بچه مهربون و خوش اخلاقي بود. روي پاهام نشوندمش و دستامو روي شكم و سينه كوچولوش گذاشتم. قلبش زير دستم تند تند مي زد. آروم آروم باهاش حرف مي زدم و اون مي خنديد. تو اومدي و كنار من نشستي. خيلي آروم صورت برادرزاده اتو بوسيدي. سرمو بلند كردم و ديدم كه خيلي مهربوني. روبروي ما همه اعضاي دوست داشتني خانواده ات نشسته بودند. يكي از همون بحثاي با نشاط و خانوادگي عادي در جريان بود. من بچه رو تنگتر بغل كردم. نگاهت كردم. تابلوي خانوادگي روبرو رو هم نگاه كردم...
يه روزي ميام خونه تون مي مونم. باشه؟