عكست رو براي چندمين بار تماشا كردم. گوش كن، نگاه نكردم؛ تماشا كردم. اتفاقي به دستم رسيده. عجيب نيست كه روزگار اينقدر بازي داره؟ چطور آدمهاي بي ربط رو بهم مرتبط مي كنه و اونوقت عكس تو روي قفسه خاك گرفته اي در اتاق من مي افته. هنوزم نمي دونم اون الهام شب تابستوني از كجا اومد. درست توي همون لحظه اي كه تو دستاتو از روي فرمون برداشتي و به پشتي صندلي گره كردي. من به دستاي تو خيره شدم و بعد هم از پنجره بيرونو تماشا كردم. تو ازم پرسيدي كجايي؟ من منگ فكري بودم كه به سرعت برق از ذهنم گذشت. چه مدت از اون شب مي گذره؟ شايد تو حتي يادت نياد كه كدوم شبو مي گم. بيشتر از يك سال پيش... عكست رو براي چندمين بار تماشا كردم. مي دوني؟ من عادت نداشتم هيچ عكسي رو چند بار تماشا كنم...