آقاي دكتر عزيز داشت برام داستاني تعريف مي كرد در جواب سوالم. "... شهريست با نيمه خداياني كوچك كه خود را بزرگ مي پندارند..." آقاي دكتر عزيز داره ميره. زندگي در كنار نيمه خداياني كوچك كه خود را بزرگ مي پندارند دردآوره. اما از اون دردآورتر و وحشتناكتر اينه كه خودت هم كم كم تبديل به نيمه خداي كوچكي شوي كه خود را بزرگ مي پنداري. آقاي دكتر عزيز داره از شهر سرد ميره...