تو كه روز و روزگارو مي شناسي
تب تند انتظارو مي شناسي
غم جاده هاي پر غبار و خالي
جاده هاي بي سوارو مي شناسي
تو به من بگو كه آسمون چه رنگه
تو به من بگو چرا دنيا قشنگه
تو كه بيداري بگو
ما همه خوابيم
در به در تشنه به دنبال سرابيم
حتي اگه چشماتون از تعجب تبديل به دوتا دايره هم بشه بازم در كمال تاسف بايد بگم كه من اسم 16 قله بلند جهان رو نمي دونم. و نمي دونم كه 8 تاشون توي پاكستان هستند. مي دونم كه خيلي متاسف ميشيد اما من امانوئل كانت رو با جان لاك قاطي مي كنم و اراجيفي تحويلتون ميدم كه باعث ميشه اينقدر جذاب و متين و متاسف لبخند بزنيد. از اينا كه بگذريم اصلا از tumor board امروز صبح چيزي دستگيرم نشد. و خب، نمي دونم approach صحيح مريضي كه با liver mass مياد چيه. مي دونم كه لطف مي كنيد و همه اينا رو برام توضيح ميديد. لبخند مي زنيد و سر تكون ميديد. اميدوارم توي دلتون نگيد گير عجب آدم خرفتي افتادم. اگه گفتيد هم ايرادي نداره چون من يك نمونه ايزوله خرفت و تنبل و كوته فكر دست پرورده چهار سال زندگي در شهر سرد هستم. نه آقا، فكر نكنيد مي خوام همه تقصيراتو به گردن شهر سرد بندازم. ابدا اينطور نيست. ولي تصديق مي فرماييد كه زندگي در اينجا وحشتناكه. شما هم با من موافقيد كه آدمو توي دام مي ندازه.
به همون شيوه ديوانه وار خودم از شما متشكرم كه باعث ميشيد اينقدر از خودم بدم بياد و به فكر بيفتم. شكي نيست كه شما به "نژاد دوستداران يوسف نجار" تعلق داريد. اينو از همون لحظه اول كه ديدمتون فهميدم.
ميشه بوف كور رو جور ديگه اي تفسير كرد. جوري كه آه ناله اي و شكوايي نباشه. شما مثل همه نمي گيد: در زندگي دردهايي هست كه مثل خوره ... اينطور تفسيرش مي كنيد: اگه نگاهتو به يك منظره بدوزي خودت جزئي از اون منظره ميشي. اگه توي زندگيت از يه دريچه فقط پيرمرد خنزر پنزري رو ببيني، آخر قصه خودت ميشي همون پيرمرد خنزر پنزري.
شناختن شما و بودن در كنارتون يه نشونه اس. بد به حال من اگه به اين نشونه بي توجه بمونم و پيشرفت نكنم.