من آدم متعادلي نيستم. اينو خودم مي دونم. سعي مي كنم در جهت متعادل شدن سعي كنم! ولي خب خيلي فراموشكارم. اين عدم تعادل تقريبا تمام جنبه هاي زندگيمو در برمي گيره.
همه آدما يه خوبيهايي دارند، يه بديهايي. وقتي آدمي رو با تمام خوبيهاش مي پذيري و به عنوان دوست انتخابش مي كني بايد بديهاشو هم در نظر داشته باشي. اما من وقتي از كسي خوشم مياد، وقتي كسي رو توي قلبم راه ميدم، يادم ميره كه يه احتمال بذارم براي عيبهاش. يادم ميره همون اولش به خودم بگم آدمي كه تو دوستش داري حتما مثل همه آدمهاي دنيا يه عيبهايي هم داره، يه كمبودهايي. خوبيهاشو كه مي دوني صبر كن كمبودهاشم ببيني اونوقت تصميم بگير مي خواي اون آدم دوستت باشه يا نه. يادم ميره. اونوقت وقتي متوجه عيبهاي كسي كه دوستش دارم مي شم، بدجوري توي ذوقم مي خوره، يكهو يك قدم پس مي كشم. خيلي بي انصافيه. خودم مي دونم. نمي دونم چرا ذهنم مطلق گرايي مي كنه. برعكسشم هست، يه وقتايي از يه آدمايي اصلا خوشم نمياد، اول بديهاشونو مي بينم، اونوقت در مقابل اين آدمها در خودم سدي مي سازم كه نمي ذاره متوجه خوبيهاشون بشم. گاهي وقتا اتفاقهايي مي افته كه باعث مي شه خوبيهاشونو ببينم، اونوقت خيلي شرمنده مي شم. من اصلا قاضي خوبي نيستم. اين عدم تعادل من، اينكه براي آدمايي كه دوستشون دارم حق نقص داشتنو قائل نيستم، اينكه خوبيهاي اونايي رو كه دوستشون ندارم رو نمي بينم گاهي خيلي دردناك مي شه. هم براي خودم هم براي اطرافيانم.
از وقتي رفتم بيمارستان روال زندگيم به كلي تغيير كرده. بچه ها مي گن جوگير شدي! نمي دونم اسمش چيه. ولي فعلا اين طرز زندگي رو دوست دارم. بيشتر ساعتهاي روز رو توي بيمارستانم. بيشتر مسائل غير بيمارستاني برام رفته توي حاشيه. هر روز عصر ميرم درمانگاه پيش آقاي دكتر عزيز. آقاي دكتر عزيز عاشق كارشه و هر كسي رو كه عاشق كارش نيست با تعجب نگاه مي كنه. آقاي دكتر عزيز چشماش گرد مي شه، واقعا گرد مي شه، وقتي درسايي رو ازم مي پرسه كه من ترم پيش گذروندم و ميبينه كه حتي يك كلمه هم يادم نيست و بارم نيست. آقاي دكتر عزيز با تمام وجود متاسف مي شه. آقاي دكتر عزيز به من ياد ميده چطور به كارم نگاه كنم، چطور درس بخونم و چطور عميقا زندگي كنم. من آدم متعادلي نيستم. همه زندگيم اين روزا محدود شده به بيمارستان و فكر جبران روزهايي كه در گذشته راحت از دست دادم و همه عقب موندگيهام.
من آدم فراموشكاري هستم. حيف كه فعلا وقت ندارم خودمو ادب كنم!
پ.ن1: هفته پيش همه اش در شهر سرد و بيمارستان گذشت. براي همين آپديت نكردم.
پ.ن2: درجه حرارت شهر سرد رو به افزايش است!
پ.ن3: زيستن جان، توي اورژانس بيمارستاني كه من هستم، بيشتر مريضها يا تصادف كرده اند كه اكثرشون سوار موتور بوده اند، يا چاقو خورده اند. يه تعدادي هم بخاطر درد شكم ميان. بيشترشون معتادند، خيلي هاشون با چند تا سرباز ميان چون زندانيند. خلاصه هميشه بساط داد و فرياد و فحش براهه ؛) ديروز يه آقايي رو آوردند كه يه چاقو رو تا دسته توي شكم خودش كرده بود، قبلشم سم خورده بود. و البته قبل از اون لطف كرده بود و زنشو كشته بود! بعدشم كه بردنش اتاق عمل در كمال ناباوري ديدند كه هيچ آسيب جدي اي به خودش نزده!