شمارش معكوس  

 
سه‌شنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۲

روزمرگي هاي يه آدم خيلي روزمره

احساس مي كنم نوشتنم كار بيهوده ايه. نمي تونم خودمو آناليز كنم. خبر تازه اي نيست. روزمرگي جديدي از راه رسيده. بيمارستان، دانشكده، كشيك، خواب. بيمارستان، دانشكده، كشيك، خواب. يادم رفت ديدارهاي روحيه بخش و نصيحتهاي هر روزه رو به اين برنامه اضافه كنم. من نق نمي زنم. حوصله نق نق نيوشا رو هم ندارم. عصرا خرس تازه امو بغل مي كنم و ميرم توي تختم. روي ديوار كنار تختم كلي شعر نوشتم. البته نه تازگيها. چند وقته شبا قبل از خواب كتاب نمي خونم. از بس صبح و شب شيركاكائو و كيك و آب پرتقال خوردم از نوشتن اسمشون هم حالم بهم مي خوره. زندگي كردن با 3 نفر ديگه توي يه اتاق خيلي سخته، دلم يه خونه مي خواد. صبحها ديگه آرايش نمي كنم مثل قبل. همه اش 10 دقيقه طول مي كشه. توي بيمارستان هر كي بهم مي رسه مي گه چقدر تو بي رنگ و رويي! اين كارم بر عكس بقيه اس! عيب نداره حالا حالاها دنبال شوهر نمي گردم! هر روز نصف روزو بايد فكر كنم كه چي به اين آقاهه بگم كه دهنش بسته بشه و اينقدر پررو بازي درنياره، اينقدر هم احساس پسر خاله بودن باهام نكنه. حيف كه default من تحويل نگرفتن آدما نيست. براي تحويل نگرفتنش بايد انرژي صرف كنم. خسته ام مي كنه. مخصوصا كه خيلي هم پرحرفه. حالا مي گيد اين اراجيف مبتذل چيه كه نوشتم. شرمنده اخلاقتون اما اين روزا بدجوري دچار ابتذالم!

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com