شمارش معكوس  

 
دوشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۲

درست نمي دونم چه خبر شده، اما با اينكه خيلي حرف دارم كه روي دل و كله ام سنگيني مي كنه، اصلا دلم حرف زدن نمي خواد. يه مدتي گم و گور و پوسته اي بشم بهتره فكر كنم. هيچ توضيحي هم ندارم. خسته هم نيستم. شايد يه كمي غمگينم. يه كمي هم آزرده. اين آزرده هم عجب كلمه قلمبيه ايه ها! حالا اينو بي خيال. برم رد كارم!

پ.ن1: بيمارستانو 1000 برابر دانشكده دوست دارم.

پ.ن2: خيلي خوبه آدمايي دور و برم هستند كه سعي مي كنند بهم كمك كنند آدم خوبي باشم و يه چيزايي رو هم ياد بگيرم. اما گاهي حس مي كنم ديگه شورش در اومده. برادرم ميگه بي جنبه بازي درنيار. ولي خب من وقتي حس كنم بيخودي و زيادي كوتاه اومدم، يكهو نسبت به خودم دچار احساس دلسوزي شديدي ميشم!

پ.ن3: هيچ خوشم نمياد بيش از حد غرغرو باشم. كلي هم پشيمون ميشم هر بار كه يه نفر رو مجبور مي كنم برام نقش غردوني رو بازي كنه. بيچاره برادر عزيزم. اين وضعش نميشه ها دختره!

پ.ن4: من باورم نميشه يه روزي ممكنه تو دوباره بري. چقدر احمقم يعني؟

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com