|
شمارش معكوس   | ||
|
|
جمعه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۲
خاتون
كلام تو سنگ را آب مي كند خواب را خواب و ايوان را پر از مهتاب در كلام خود شناوري چون شكوفهُ سفيد ماه در چشمه بيان خويشتني چون فواره اي كه در حوض نقره تو را در كلامت مي چينم تو را در كلامت مي بويم خاتون تو مي تواني ميان شاخ و برگ قصه ها پرنده وار بخواني تو مي تواني آتشي را به آتشي ديگر خاموش كني تو مي تواني از ما بلا بگرداني مرگ چنان گوش به قصه ات مي سپارد كه از كار خويش باز مي ماند* مي داني خاتون؟ چاره اي نيست، هميشه بيرحمانه ترين حكمها در ذهن انسانها صادر مي شوند نه در دادگاه ها. چرايش را نمي دانم. اما ناعادلانه ترين دادگاه ها همين دادگاه ذهن ماست. كه در آن نه خبري از متهم است و نه از وكيل مدافعش، فقط قاضي حضور دارد كه خودش دادستان است و غيابا در پي حكم صادر كردن و محكوم كردن. مي داني خاتون؟ چاره اي نيست از گذر كردن؛ حالا هر چقدر هم كه درد داشته باشد. شعارها را زندگي كردن سخت است. از اين به بعد مي توانم بگويم "شعار من بي شعاريست." اين خودش شعار فوق العاده ايست، نه؟ جان ما به شعارهايمان بسته است. و زندگي كردنِ اين همه شعار سخت است. شايد همين است كه زندگي اينقدر سخت است خاتون. داشتم چه مي گفتم من؟ ... هان، كه بايد گذر كنيم. از كنار بيشتر آدمها و حادثه هاي زندگيمان بايد گذر كنيم. چرايش را شايد بدانم اما چگونه اش را نه. براي همين است كه گاهي يادم مي آيد بايد از همه بدم بيايد. نوسان حضور ديگران باعث مي شود چيزي از من پيش خودم باقي نماند. باعث مي شود "من" كمرنگ شود و وجودش برايم مهم نباشد. آنوقت ديگر توجيهي براي مصرف شبانه روزي اكسيژنم ندارم. مي داني خاتون؟ هزار بار هم كه خوشبختي را لعن و نفرين كنيم، هزار بار هم كه بگوييم اين روزها فقط احمقها احساس خوشبختي مي كنند، باز چشم من و تو به روزگار است و چرخش و طنازيش. كه شايد سهم ما را هم از خوشبختي بدهد. هزار لبخند تمسخر هم كه به آدمهاي خوشبخت دور و برم بزنم ته دلم منتظر نشسته ام كه روزگار طوري بچرخد كه مرا هم احمق تر كند و خوش باور، تا خوشبخت شوم. تو بگو خاتون كيست كه ته دلش از خوشبختي بدش بيايد؟ و كدام آدم خوشبختي است كه لبخندهاي تمسخرآميز و نگاه متعجب مرا بر حماقتش جدي بگيرد و دلش بخواهد ديگر خوشبخت نباشد؟ سالهاست كه صدايي زمزمه مي كند: مرا پناه دهيد اي زنان ساده كامل...** من به زنان و مردان ساده كامل با تاسف نگاه مي كنم. و احساس غرور مي كنم كه احمق نيستم و خوشبخت نيستم و هيچ چيز نيستم. سالهاست كه صدايي زمزمه مي كند: مرا پناه دهيد اي زنان ساده كامل... مي شنوي خاتون؟ مي داني خاتون؟ وقتي عصباني مي شوم صدايم را پايين مي آورم. لحنم را بي تفاوت مي كنم. مدادم را تيز مي كنم و زبانم را. دلم مي خواهد مثل هيچ كس نباشم. حصارهايم را بلند كرده ام خاتون اما پشت اين حصارها دختر كوچكي زندگي مي كند كه بي دفاع است و سرخوش. و به دنبال هر پروانه اي مي دود. مي داني خاتون؟ اصلا همين دخترك بود كه مرا با تو آشنا كرد، با دختركت كه داشت به دنبال پروانه ها مي دويد. آن وقت دخترك من از پشت حصارهاي چوبي وارفته اي كه برايش ساخته ام به دخترك تو كه سعي مي كردي با نخهاي ظريف و نامرئي ابريشم دورش پيله اي بسازي نگاه كرد و دوستدارش شد. من حصار مي سازم و تو پيله خاتون. هر دو به اين اميد كه روزگار بچرخد و برقصد، آنقدر كه روزي دل و دستش با ما مهربان شود و پيله تو را باز كند و حصارهاي مرا بِكَند. مي داني خاتون؟ يك روز من و تو خوشبخت مي شويم. آنوقت چه باك از حماقت و لبخندهاي تمسخرآميز و نگاه هاي متعجب. هيچ چيز مطلق نيست خاتون. گرچه اين جمله خودش مطلق است! خاتون شبي خوش است. *عمران صلاحي **فروغ فرخزاد |
|