به جاي يك هفته!
خستگي هم مي تونه لذتبخش باشه وقتي قبولش كني و بذاري كمي توي تنت براي خودش جولان بده. وقتي من دلم مي خواد توي تاريكي قدم بزنم خب خستگي هم مي تونه باهام قدم بزنه. ماتياس مي گه شهر شما شبها چقدر روشنه. من مي گم آره. دوست دارم توي اين شبهاي روشن قدم بزنم. مي دوني اين روزا خيلي چيزا هست كه دوست دارم.
تو باور مي كني كه از اين هفته ديگه دوست دارم درس بخونم؟ مشتاقم بپرم روي كتابهام. از تصور اينكه مي خوام بايلاري كوليك بخونم، هيجان زده مي شم. خودمم باورم نمي شه. استادهامو با همه غرغرهاشون دوست دارم. سرپا وايسادن و با مريضها سر و كله زدن ذوق زده ام مي كنه. هر چيز تازه اي كه ياد مي گيرم دلم مي خواد برقصم!
اگه پام اجازه بده دلم نمي خواد يك لحظه هم بايستم.
حس داشتن برادر بزرگتر يكي از شادي بخشترين حسهاي دنياست برام. راستي راستي ستاره اش بود كه منو برد پيشش؟ حصارهاي منو بلند كردي آقاي برادر بزرگتر، اونوقت خودت اومدي اينور حصار. نزديك نزديك. امن امن. داشتن تو يعني شادي من.
دوست ندارم جاهاي شلوغ قدم بزنم. دلم مي خواد موقع راه رفتن لازم نباشه مدام مراقب اطرافم باشم.
من دوستاني دارم كه بهم زنگ مي زنند و اولين شب كشيكم رو بهم تبريك مي گن. هركي خواست مي تونه حسوديش بشه! من دوستاني دارم كه قشنگيها رو بهم يادآوري مي كنند.
توي شبهاي روشن هميشه يه سايه پا به پاي آدم قدم مي زنه، من اون سايه اي رو دوست دارم كه خوش هيكله و از من خيلي لاغرتره!
غم انگيزترين صحنه ميون اون همه درد و زخم و خون، صحنه نگاه وحشت زده يه معتاد تزريقيه كه رفته توي شوك سپتيك. نگاه وحشت زده كسي كه هر جور هم كه باشه يه انسانه مثل من، مثل همه كساني كه دوستشون دارم. مي لرزه و هيچ حرفي نمي زنه. چقدر دلم مي خواد بدونم درد مي كشه يا نه وقتي روي زخم عميق سوختگيشو با قيچي مي برند. صحنه غم انگيز بعدي تصوير فرشته كوچولوييه كه صاحب قشنگترين چشماي دنياست، با موهاي خوشرنگ پريشون روي تخت خوابيده و قفسه سينه كوچولوش تند تند بالا و پايين مي ره. يه فرشته كوچولوي قشنگ و خون آلود كه از امروز تا آخر عمر ديگه كسي رو نداره تا مادر صداش كنه. يه نگاه خيره و گنگ و وحشت زده، يه فرشته كوچولوي تنها و يه عالمه خون خاطره اولين شب كشيك منه.
من قدم مي زنم و آواز مي خونم. كمي بلند. ماه مثل يه قايق طلائيه ايه. نه، ممنون، سوار قايق نمي شم. ترجيح مي دم همين جا روي زمين قدم بزنم. گل گلدون من شكسته در باد...
من عاشق قرارهاي جلوي ميلاد نورم. من عاشق ديدن دوستم روي پله ها هستم. من عاشق تماشاي دويدن دوستم هستم. اما بيشتر از همه عاشق بغل كردن دوستم هستم و گرفتن دستاش.
يه دكه گل فروشي سر راهمه. آقاي گل فروش مي گه ديگه فصل نرگس تموم شده. من توي فكر خريدن هر گلي هستم به جز مريم. براي همين مي خندم و سه شاخه مريم مي خرم. براي مامان، بابا و خواهر. راستي اون بنفشه كوچولوهاي توي جعبه هاي چوبي هم از راه رسيدند. بهار داره مياد؟!
من تنهايي قدم زدنو دوست دارم. توي شبهاي روشن، در خيابونهاي خلوت، كنار سايه ام. مي دونم كه هنوز جستجو تموم نشده و من روز ديگه اي خواهم مرد.
شادي نبايد توي دل يك نفر اسير بشه. بايد بين همه تقسيم بشه. بايد رشد كنه. بايد سفر كنه. شاديمو توي كتابها و مدادهاي رنگي مي سپارم به دستهاي 4 ساله شقايق. دعا مي كنم كه نميره. بچه ها بهترين نگهبانهاي شادي دنيا هستند.
به كوچه مون مي رسم. سه تا سايه همراهيم مي كنند. من با سه دوست خوش هيكل، كوتاه خپله و غولم قدم مي زنم. من يك غول كوتاه خپله خوش هيكل هستم كه توي يك شب روشن قدم مي زنم و شيفته شادي هستم. هستم.