دلم گرفته، خسته ام. هواي دودآلود بهم نمي سازه. مريض و غصه دارم مي كنه.
شايد دلم همون موقعي گرفت كه از كنارت رد شدم و مكث تو رو در كنار خودم بي جواب گذاشتم. همون موقعي كه تو نگاهم كردي و من از بالاي جعبه هاي خالي ادعاهام پرت شدم پايين. بعد فرداش اومدم به مامانت زنگ زدم! فايده اش چيه؟ چطور تونستم از كنارت رد بشم و حالتو نپرسم؟
شايد دلم همون موقعي گرفت كه كلمه "دروغ" رو شنيدم. هر جور كه حساب كني كلمه دروغ حس بدي رو توي آدم بوجود مياره. وقتي كسي مي گه كس ديگه اي دروغ گفته، دروغ متولد مي شه. در هر صورت بوجود مياد چون يا نفر اول واقعا دروغ گفته يا نفر دوم داره دروغ مي گه. منم گاهي دروغ مي گم. گاهي هم همه راست رو نمي گم. نمي خوام خودمو توجيه كنم اما بعضي دروغها از بعضي هاي ديگه بدترند. بعضي دروغها بي آزارند. سعي مي كنم دروغ آزاردهنده نگم.
شايد دلم همون موقعي گرفت كه حس كردم حضورم باعث دلخوري و دلتنگيه يا شايدم مطلوب نيست.
شايد دلم همون موقعي گرفت كه رسيدم به لحظه آخر. به جدا شدن واقعي. بدون حتي يك كلمه حرف يا يك خداحافظي ساده. با يك سلام بلند.
شايد دلم همون موقعي گرفت كه كسي ازم خواست بخاطر اسمم دوستم داشته باشه. اسمي كه براش يادآور يك عزيز از دست رفته بود. ازم خواست بذارم دوستم داشته باشه و بهم محبت كنه. بذارم اسممو صدا كنه. لازم نيست من بهش محبت كنم فقط كافيه از محبت اون مغرور نشم. و من دلم گرفت.
شايد دلم همون موقعي گرفت كه تخم مرغ شانسيمو به هيچ بچه اي ندادم. خودم بازش كردم. و نذاشتم شانس من سفر كنه. شادي من كوچك موند و رشد نكرد مثل بچه اي كه از نور آفتاب محروم بمونه.
مي دوني چيز مهمي نيست، اصلا مهم نيست. فقط دلم گرفته.
-------------------------------------
چند ساعت بعد:
توي دنيا آدماي قشنگي هستن كه دستتو توي دستشون مي گيرند و دلتنگيهات فرار مي كنند. امشب همين كه كنار يه پري مهربون نشستم و اون دستمو گرفت همه دلتنگيهام دود شدند و رفتند هوا. خدا پريها و مجنونها و عاشقها رو از اين دنيا نگيره...