بله. بله. راحت، خيلي راحت مي شه از بدي گفت. مي ترسم از اين همه نوسان. چرا امشب همه حالشون خوبه؟ چرا امشب همه حالشون بد مي شه؟ چرا من مي رم بالا، ميام پايين، مي رم بالا، ميام پايين؟ چرا همين پايين مي مونم؟
واسه همين لحظه هاس كه حصار خوبه. كه حفظت مي كنه. بي خبر نگهت مي داره. بي تفاوتت مي كنه. منفعل بودن و فقط عكس العمل نشون دادن حالمو به هم مي زنه! چرا بيشتر بد حاليها و خوشحاليهام مربوط به بقيه اس؟ پس خود خالصم كجاست؟
براي گذشت و ديگرخواهي فقط و فقط بايد از سهم خودت مايه بذاري، نه از سهم ديگران. لعنت به من توي تمام لحظه هايي كه فكر كردم از حق خودم مي گذرم اما حق ديگري رو زير پا گذاشتم.
لعنت به من كه به راحتي حصار ساختم. لعنت به من اگه اين حصار رو به راحتي خراب كنم.
لعنت به من اگه دستامو از روي گوشهام بردارم. لعنت به من اگه حرفي بزنم.
نه! اين كشتي با بادبانهاي متعدد بزرگ كه زير نور غروب به رنگ زرد و نارنجي با شكوهي دراومده، مي لرزونتم، وسوسه ام مي كنه و مشتاق به سفر. اما منو به هيچ كجا نمي بره. راهشو كج مي كنه و منو به هيچ كجا نمي بره.