فرض كن كه كسي رو خيلي دوست داشتي. فرض كن كه هميشه فكر مي كردي اون اصلا به اين اندازه بهت علاقه نداره. فرض كن كه يه روز اون آدم بذاره بره. فرض كن كه روزها و روزها بشيني گريه كني و به خودت بگي از اولشم مي دونستم كه دوستم نداره. فرض كن يه روز اون آدم برگرده. فرض كن بهت بگه براي اين رفته كه خيلي دوستت داشته. كه دلش گنجايش محبتتو نداشته. فرض كن بهت بگه حالا كه برگشته ديگه مثل قبل دوستت نداره. اصلا براي همين برگشته! فرض كن... مي توني فرض كني چه حسي ممكنه بهت دست بده؟ حسي بين شادي و بهت زدگي. شادي از اينكه در تمام مدتي كه نمي دونستي، اون آدم دوستت داشته. و بهت زدگي از اينكه ديگه دوستت نداره. تجربه عالي دوست داشته شدن به مدت يك لحظه. غرور و افسوس. يك شادي از دست رفته! حكايت غريبيه...