شمارش معكوس  

 
یکشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۲

نه، سر كارم انگار! خودم هنوز برنگشته. امروز صبح كه بيدار شدم ديدم باز غيبش زده. معلوم نيست كجا مي ذاره ميره. راستش زياد هم مهم نيست چون اين چند وقته خيلي از دستش خسته شده بودم. شايد خودش فهميده كه اين اواخر ديگه حوصله امو سر برده بود براي همينم رفته. به جاش يه حالت بي حسي اومده. بي حسي با بي تفاوتي فرق داره. وقتي بي تفاوتم همه چيزو احساس مي كنم و عكس العمل نشون نميدم. اما الان چيزي حس نمي كنم كه بخوام عكس العمل نشون بدم! نتيجه هر دوش يكيه. فقط گاهي پشت سر بي تفاوتي عذاب وجدان مياد، اما پشت بي حسي هيچ خبري نيست. خيالم راحته!
از صبح تا حالا سردمه. هيچ جوريم گرم نمي شم. يه حس قوي درونم شروع كرد به رشد كردن. درست پايين قفسه سينه ام، پشت زائده زايفوئيد متولد شد و بعد در مدت كوتاهي رشد كرد و بزرگ شد. احساس كردم الانه كه قفسه سينه ام منفجر بشه. اون وقت چشمامو بستم و توي خواب و بيداري پيشگو شدم! نه پيشگو كلمه مناسبي نيست. آدم شناس شدم! يا شايدم چهره شناس!
من سيگار دوست ندارم. يكي از چيزايي كه خيلي آزارم مي ده دود سيگاره. ولي الان دلم مي خواد يه سيگار بكشم فقط بخاطر دودش! دلم مي خواد چيزي رو فرو بدم. قفسه سينه امو از چيزي پر كنم. دود سيگار خيلي مناسبه!
دلم مي خواد خودمو تربيت كنم. كار خيلي سختيه. نمي فهمم آدما چطور جرات مي كنند بچه دار بشن. تربيت كردن كار وحشتناك و دشواريه!
دوست دارم از زمين جدا بشم. دوست دارم جز ديگه اي از هستي بشم. يه جز متحرك. ابر خيلي خوبه. بارون هم بد نيست اما ابر بهتره. پسرك گفت اون هفت تا ستاره كه توي آسمون كنار همند هفت تا بچه اند كه يه عهد قديمي رو شكستند و دارند مي رقصند. من دلم خواست فورا از زمين جدا بشم و برم كنار اون ستاره ها برقصم. به شرطي كه اون بچه ها محكوم به رقص نباشند و به دلخواه خودشون اين كارو انجام بدن.
براي همه چيز بايد زحمت كشيد. براي ديدن شخص مناسب در زمان مناسب هم. براي همينه كه بايد خودمو تربيت كنم. بديش اينه كه بلد نيستم.

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com