و تو چون مصرع شعري زيبا، سطر برجسته اي از زندگي من هستي...
عزيز من،
يادته يه موقعي به هم مي گفتيم مي شه روزي برسه كه ما بگيم 7 ساله با هم دوستيم؟ حالا نزديك 10 ساله كه با هم هستيم. 10 سال در مقياس عمر ما خيلي زياده ها، خيلي خيلي زياد! براي من عدد غرور انگيزيه. يه نگاه به اين 10 سال كه بندازم فقط شادي مي بينم. خنده ها، اسمها، نامه ها، پچ پچ ها، غصه هاي خوشگل آدماي كوچولو، انشاها و داستانها، تابستونها. كنار هم بزرگ شدن. براي بخاطر آوردن سختي هاش بايد واقعا به ذهنم فشار بيارم.
نمي شه گفت تو توي زندگي من چه معنايي داري. اصلا نمي تونم از زندگيم جدات كنم تا بخوام برات معني پيدا كنم. انگار كه تا هميشه بخشي از من هستي. گاهي خودِ خودم هستي. اون بخشي هستي كه هميشه خوب و قابل اطمينانه. بخشي از من كه مي تونم بهش افتخار كنم.
هميشه دوست دارم حرفاتو بشنوم. يا بهتره بگم گوش كنم. گوش كردن بهتره چون من هميشه مشتاق شنيدن حرفاتم. عجيبه. تو تنها كسي هستي كه اينقدر زياد و پايدار نسبت بهش اشتياق دارم. نخير! اصلا هم عجيب نيست.
شايد بهتر باشه حرف اضافه اي نزنم. چون تو خودت همه چي رو مي دوني. مي دوني كه توي همه شاديها و غمها واقعي ترين و پايدارترين روشني زندگي من هستي.
سالهاست كه با رسيدن روز تولد تو در بهمن، روزگار وارد سراشيبي دلپذيري مي شه. حس مي كنم كسي بايد اين روز رو به من هم تبريك بگه. اين كارو مي كنم. تولدتو به هر دومون تبريك مي گم.
بيست و سومين سال از راه مي رسه و تو همچنان مي رقصي. زندگي نمي كني، مي رقصي. مثل هميشه فوق العاده و بي همتا. مثل هميشه با اون درخشندگي كه فقط و فقط مخصوص تو اِه.
خيلي دوستدارت تا هميشه