اين را مي نويسم چون دلم مي خواهد باشم. بي هيچ حرف اضافه اي. صداي خش خش نوك مداد روي كاغذ برايم نوعي اثبات وجود است. يك اثبات وجود خالص. فقط يعني من هستم. چگونه بودنم اهميتي ندارد. مورد تحليل يا قضاوت قرار نمي گيرم. هميشه وقتي اول دفتر هستم صفحه سمت چپي را ترجيح مي دهم، وقتي به آخر دفتر مي رسم صفحه سمت راستي را. خسته شدم از ضميرها. "تو" ها و "من". اما نمي دانم چطور بايد بقيه و خودم را صدا كنم. اصلا لازم است
صدا كنم؟ دلم سكوت مي خواهد.
ديشب خوابت را ديدم. اولين بار بود. تعبيري در كار نيست. روزي كه از راه برسي از ناباوري و شادي ديوانه مي شوم. روزي كه بفهمم از راه نمي رسي همه روياها و نشانه ها را دور مي ريزم.
حصار، قانون، ترازو، دريغ. خسته ام از همه و همه فكرها. از حس ها هم. اما شادم! درست از شب تولد تو شادم. آن روز ساعت 12:04 ظهر براي خودم پيغام گذاشتم و تولدت را به خودم تبريك گفتم.
اگر "تو" ها را به قلمروم راه دهم همه زندگيم مي شود ديگران. اگر راه ندهم "من" تنها مي ماند. بگذار بگويم كه حالم از تعادل به هم مي خورد. هر كس بگويد حد وسط را نگه دار رويم را بر مي گردانم.
تو مي گويي:" به جاي ديگران قضاوت نكن چون صلاحيتش را نداري. نمي تواني بگويي براي من چطور آدمي هستي." حالا اسمش را هر چه مي خواهي بگذار. قضاوت يا هر چيز ديگر. اما من مي دانم چه هستم. مي دانم در مقابل تو چه هستم و چقدر هستم. اينهايي كه تو مي گويي من نيستم. نمي دانم چه چيز را دوست داري يا فوق العاده مي بيني. من نمي بينمش. نگو كه تو مي بيني. شايد آنچه دوست داري تصوراتت از من باشد. خيلي مزخرف و تلخ مي گويم؛ مي دانم. ولي دست خودم نيست. باورم نمي شود. تو دلگير نشو. من نمي فهمم " دوست داشتن دليل نمي خواهد يعني چه" به نظر من خيلي هم دليل مي خواهد. نگو كه دليلش قشنگي دل است. آخر مگر تو دل من را ديده اي؟ نديده اي ديگر عزيز من. به خاطر خودت مي گويم اين تصورات نادرست را از من نداشته باش. تو بيشتر از 50 درصد سهمت گذاشته اي. اين يعني كه زيادي خوبي. آن وقت مي گويي هيچ كس زيادي خوب نيست. مي بيني چقدر زود به زود قاطي مي كنم؟ آدمهاي قشنگ توي اين دنيا زيادند. دور و بر خودت پر است از اين آدمها. من قشنگ نيستم. همينم كه هستم. اين دخترك را لوس نكن. وقتي تعريفي مي شنود كه شايستگيش را ندارد، ناآرام مي شود و فكر فرار به سرش مي زند. اينهايي كه به تو مي گويم خودم را بيشتر آزار مي دهد. هنوز هم به نظرت حس قشنگي در "دوستت دارم" هايم است؟ بسيار خب، خودت مي داني و من هم باز مي گويم كه دوستت دارم.
بهمن ماه پر است از روزهاي تولد آدمهاي عزيز زندگيم. سالهاست كه با رسيدن بهمن روزگار وارد سراشيبي دلپذيري مي شود.
بازي سكوت مي كنيم. هر كه حرف بزند نمي سوزد. مي سوزاند. اگر خوابم برد كسي بيدارم نكند. خوابهاي بي صدا مي بينم. اين هم بخشي از بازي است...
---------------------------------------
پ.ن: همين الان بهم زنگ زدي. آخه يك ساعت و نيم نگران چي من شدي دوستم؟ تو خيلي خيلي خوب و مهربوني. من عذاب وجدان مي گيرم در مقابل خوبيت! فكر مي كنم كاري نكردم كه تو بخواي اينقدر در برابرم خوب و مهربون باشي. ازت ممنونم. مگه مي شه دوستت نداشت؟